| najva.kateban.com - Articles by Dr. Mahdi Farhani Monfared | |||
|
|||
|
در تارنمای شخصی خود در بارهي دلایل ضعف کیفیت مقالات مجلات علمی پژوهشی مطلبی نوشتهام و نام آن را گذاشتهام نوشتههای بیمخاطب آن را بخوانید:
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 22 مهر 1387 ساعت 12:18 قبلازظهر (نظر بدهید)
پیش از این در یادداشتی از خودستاییهای شیرین حافظ سخن راندم. دوست و همکارعزیزم جناب آقای دیانی، استاد فرهیختهی گروه ادبیات فارسی دانشگاه الزهراء که در دانشکده از افتخار هم دفتری با ایشان برخوردارم، به خودستاییهای خاقانی اشاره کردند. پس از آن یادداشت من درصدد برآمدم این مبحث را در آثار دیگر شاعران فارسی دنبال کنم و نمونههای دیگری از این خودستاییها را بیابم. جستجو در دیوان خاقانی را آغاز کردم و این نوشتار حاصل آن جستجوست. افضلالدین بدیل بن علی خاقانی شروانی در سال 520 هجری قمری در شروان زندگی یافت. پدرش درودگر بود. مادرش اسیر رومی آزاد شدهای بود که اسلام آورد و شغل طباخی داشت. عموی او کافیالدین عمر بن عثمان اهل فضل و کمال بود و در حکمت و فلسفه و طب سررشته داشت. او و پسرش در تربیت افضلالدین همت گماردند و وی را پروردند. دیری برنیامد که برادرزاده ذوق و قریحهی خود در شاعری را اثبات کرد و از عموی خود لقب حسانالعجم یافت. او در شعر به شاگردی استاد ابوالعلاء گنجوی در آمد و استاد، دختر خویش را نیز به شاگرد داد و البته خاقانی بعدها حق استادی و خویشاوندی ابوالعلاء را نادیده گرفت و او را هجو گفت. افضلالدین ابتدا حقایقی تخلص میکرد، ولی پس از آن که به خدمت خاقان اکبر منوچهر شروانشاه درآمد خاقانی را تخلص خود قرار داد و بدان نام نیز آوازه یافت. پس از منوچهر، خاقانی پسرش اخستانبن منوچهر را خدمت کرد و مدح گفت. او به ری رفت، دو بار حج گزارد و در انتهای عمر نیز در تبریز سکونت گزید. او در سال 595 هجری در سن هفتاد و پنج سالگی در تبریز درگذشت و در مقبرةالشعراء محلهی سرخاب بهخاک سپرده شد. خاقانی در قرنی میزیست که شاعران بزرگی در آن گردن افراشتند. در نیمهی اول قرن ششم، سنایی غزنوی میزیست. نزدیک به زمان درگذشت سنایی، عطار نیشابوری قدم به عرصهی وجود نهاد و در قرن ششم زیست و در قرن هفتم بهدست مغولان کشته شد. بزرگترین قصیدهسرای قرن ششم انوری معاصر او بود و استاد بزرگی در شعر فارسی به شمار میآمد. او معاصر شاعران بزرگی چون ابوالعلاء گنجوی، رشیدالدین محمد وطواط، جمالالدین اصفهانی، مجیرالدین بیلقانی، فلکی شروانی، اثیرالدین اخسیکتی و نظامی گنجوی بود و با بیشتر آنان مکاتبه و مشاعره داشت و به ستایش سا یا نکوهش و هجو دربارهی آنان سخن گفته است. در اینکه خاقانی شروانی شاعری بزرگ و از ارکان شعر فارسی بود تردید روا نیست. بیاد داشته باشیم که او در روزگاری میسرود که قلههای بیبدیل ادب فارسی همچون سعدی شیرازی، جلالالدین محمد بلخی و حافظ شیرین سخن هنوز ظهور نکرده بودند. شاید جدای از نمونههایی چون فردوسی طوسی و نظامی گنجوی که پیش از خاقانی میزیستند و در قلل رفیع شعر فارسی قرار داشتند، بتوان خاقانی را یکی از قلل شعر فارسی تا سدهی ششم دانست؛ هر چند در این مقام نیز یگانه و بیرقیب نیست. استاد دکتر سید ضیاءالدین سجادی درمقدمهی گزیدهای که از دیوان خاقانی فراهم آوردهاند، نظر استاد فقید بدیعالزمان فروزانفر دربارهی شعر خاقانی را چنین نقل کردهاند: او دارای «فکر بلند پرواز و قریحهي معنی آفرین » بود و «پا را از درجهی تقلید برتر نهاد» و «سبکی جدید بهظهور آورد که تا مدتها سرمشق گویندگان پارسی بهشمار میرفته است.»(گزیدهي اشعار خاقانی شروانی، چاپ هشتم، 1376، ص شانزده. پس از این به همین کتاب ارجاع داده خواهد شد). چند نکته دربارهی خودستاییهای خاقانی شایان ذکر است: خودستاییهای خاقانی ممکن است سزاوار باشد، ولی دلنشین نیست. خود ستایی او معمولاً با طعن و هجو حاسدان و بد گویان همراه است. عموماً به یک بیت و دو بیت ختم نمیشود و گاه قصیدهای را دربرمیگیرد و البته گاه برای برقرای صنعت تضاد و طباق با تواضع و فروتنی نیز همراه میشود؛ چنانکه در موردی، یک قصیدهی خود ستایانه تجدید مطلع میشود و در ادامه شاعر به تواضع روی میآورد تا تضاد شعری برقرار شده باشد. شاید مبالغات خاقانی در خود ستایی تلاشی شاعرانه باشد برای بالا بردن رتبهي سخن؛ مگر نه اینکه استاد او نظامی گفته بود: در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او او خود را گنج خدا در خزائن معنا و سیمرغ شعر مینامد و در قصیدهای شایستهترین پادشاه اقلیم و ملک «سخن راندن» میداند. برخی از ابیات آن قصیده را میآوریم: نیست اقلیم سخن را بهتر از من پادشا در جهان، ملک سخن راندن مسلم شد مرا مریم بکر معانی را منم روحالقدس عالم ذکر معانی را منم فرمانروا رشک نظم من خورد حسّان ثابت را جگر دست نثر من زند سبحان وائل را قفا عقد نظّامان سحر از من ستاند واسطه قلب ضرّابان شعر از من پذیرد کیمیا هر کجا نعلی بیاندازد براق طبع من آسمان زو تیغ برّان سازد از بهر قضا من ز من چون سایه و آیات من گرد زمین آفتاب آسا رود منزل به منزل جا بهجا این از آن پرسان که آخر نام این فرزانه چه وان بدین گویان که گویی جای این ساحر کجا در همین قصیده خود ستایی او با نکوهش از معاصرانش همراه میشود؛ گویی او قدح دیگران را بخشی از مدح خود و این را بدون آن ناتمام میداند: ترش و شیرین است قدح و مدح من با اهل عصر از عنب میپخته سازند و ز حصرم توتیا هم امارت هم زبان دارم کلید گنج عرش وین دو دعوی را دلیل است از حدیث مصطفا من قرین گنج و اینها خاکبیزان هوس من چراغ عقل و اینها روزکوران هوا دشمنند این ذهن و فطنت را حریفان حسد منکرند این سحر و معجز را رفیقان ریا حسن یوسف را حسد بردند مشتی ناسپاس قول احمد را خطا گفتند جوقی ناسزا من همی در هند معنی راست همچون آدمم وین خران در چین صورت کوژ چون مردم گیا جرعه خوار ساغر فکر منند از تشنگی ریزه چین سفرهي راز منند از ناشتا خویشتن همنام خاقانی شمارند از سخن پارگین را ابر نیسانی شمارند از سخا نیهمه یک رنگ دارد در نیستانها ولیک از یکی نی قند خیزد وز دگر نی بوریا دانم این اهل سخن هرک این فصاحت بشنود در میان منکر افتد خاطرش یعنی خطا گوید این خاقانی دریا مثابت خود منم خوانمش خاقانی، اما از میان افتاده قا(گزیده، ص6-4) بدین سان خاقانی کسی را در حد نام خود نمیشمارد و دیگران را خان میداند و خود را خاقان! این «پادشاه نظم و نثر در خراسان و عراق»، در پی تقلید و ریزه خواریخوان گذشتگان نیست و رهآورد او «شیوهي تازه است» «نه رسم باستان». (همان، ص65). او خود را در قصیدهای هم خضر و هم اسکندر میداند(همان، 69) و بر این باور است که عالم را از آوازهی خود میافروزد. اما بلافاصله در تجدید مطلع همان قصیده، از طریق تفاخر باز میگردد و راه تواضع میپیماید و میگوید: من کیم، باری که گویم زآفرینش برترم! پس از آن چون بر شیوهي شعرا مبالغه و اراق را از حد میگذراند و همان اغراقهای خودستایانه را در خودنکوهی تکرار میکند: نحس اجرام و وبال خلق و قلب عالمم حشو ارکان و رذال دهر و دون کشورم نه سگ اصحاب کهفم، نه خر عیسی ولیک هم سگ وحشی نژادم، هم خر وحشت چرم شیر برفینم نه آن شیرم که بینی صولتم گاو زرینم نه آن گاوم که بینی عنبرم زاهدم اما برهمن دین، نه یحیی سیرتم شاعرم اما لبید آیین، نه حسان مخبرم شعر استادان فرود ژاژهای خود نهم سخت سخت آید خرد را این که منکر منکرم روشنان خاقانی تاریک خوانندم ولیک صافیم خوان، چون صفای صوفیان را چاکرم(همان، ص 72-70) اما، پس از این نمونهي خود نکوهی، شاعر به خود ستایی باز میگردد: مالک الملک سخن خاقانیم، کز گنج نطق دخل صد خاقان بود یک نکتهی غرّای من(همان، ص77) خاک درت جیحون هنر، شروان سمرقند دگر خاک شماخی از خطر، آب بخارا ریخته امروز صاحب خاطران، نامم نهند از ساحران هست آبروی شاعران، زین شعر غرّا ریخته بر رقعهی نظم دری قایم منم در شاعری با من به قایم عنصری، آب مجارا ریخته(همان، ص 94) برای آنکه سخن بهدرازا نکشد، به ذکر نشانی برخی از این خودستاییها بسنده میکنم: ابیاتی از قصیدهی صفحات 327 و 328؛ قطعهی صفحهی 384؛ غزل صفحهی 433 و 434 و قطعهی صفحات 388 تا 391. این قطعهی آخری را باید نقل کرد. در آخرین بیتی که آورده شد، نام عنصری را ملاحظه فرمودید. او یکی از شاعرانی است که خاقانی بارها از او یاد کرده و کامیابیهای و ی را نکوهیده است. حتی او قطعهای با ردیف عنصری سروده و در آن از زمانه گله کرده است. به زعم خاقانی، عنصری علم و ذوق خاقانی را نداشته و خاقانی از بخت و اقبال عنصری بیبهره بوده است. در پایان این قطعهی خاقانی را نقل میکنم که در نوع خود خود ستایی کمنظیری است: به تعریض گفتا که خاقانیا چه خوش داشت نظم روان عنصری بلی شاعری بود صاحب قبول زممدوح صاحبقران عنصری به معشوق نیکو و ممدوح نیک غزلگو شد و مدحخوانعنصری جز این طرز مدح و طراز غزل نکردی ز طبع امتحان عنصری شناسند افاضل که چون من نبود به مدح و غزل در فشان عنصری که این سحرکاری که من میکنم نکردی به سحر بیان عنصری مرا شیوهي خاص و تازه است و داشت همان شیوهي باستان عنصری ز ده شیوه کان حیلت شاعری است به یک شیوه شد داستان عنصری نه تحقیق گفت و نه وعظ و نه زهد که حرفی ندانست از آن عنصری به دور کرم بخششی نیک دید ز محمود کشورستان عنصری به ده بیت صد بدره و برده یافت ز یک فتح هندوستان عنصری شنیدم که از نقره زد دیگدان ز زر ساخت آلات خوان عنصری اگر زنده ماندی در این کور بخل خسک ساختی دیگدان عنصری ××× نبودهاست چون من گه نظم و نثر بزرگ آیت و خردهدان عنصری به نظم چو پروین و نثر چو نعش نبود آفتاب جهان عنصری ادیب و دبیر و مفسر نبود نه سبحان به عرف زبان عنصری چنانک این عروس از درم خرم است به زر بود خرمروان عنصری دهم مال و پس شاد باشم کنون ستد زرّ و شد شادمان عنصری به دانش بر از عرش گر رفته بود به دولت بر از آسمان عنصری به دانش توان عنصری شد ولیک به دولت شدن چون توان عنصری
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 26 دي 1386 ساعت 2:17 بعدازظهر (نظر بدهید)
مسعود در بیستم جمادی الاول سال 421 در سپاهان بود که به وی خبر رسید که پدرش درگذشته است. همچنین به او گفته شد که به پایکاری حاجب بزرگ علی قریب، سواران تیزروی را به گوزگانان فرستادهاند تا برادرش امیر محمد را به غزنین آورند و بر تخت نشانند (ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، بهتصحیح دکترعلی اکبر فیّاض، چاپ دانشگاه مشهد، 1350خ.، 12). او توسط عمهاش حرّهی ختلی از این رخدادها مطلع شده بود، چرا که بی درنگ طاهر دبیر را فراخواند، با او خلوت کرد و ملّطفه یا نامهی کوچک محرمانهای را بدو داد و خواست بخواند. در این نامه حرّهی ختلی بهخط خود نوشته بود: خداوند ما سلطان محمود نماز دیگر روز پنجشنبه هفت روز مانده بود از ربیع الآخر گذشته شد رحمةالله و روزبندگان پایان آمد و من با همهی حرم بر قلعت غزنین میباشیم و پس فردا مرگ او را آشکار کنیم»(همو، 13). در نامه همچنین اشاره شد که محمود را چند ساعت پس از مرگ، بیآنکه حتی خواهرش بتواند او را برای آخرین بار ببیند به وقت نماز خفتن در باغ پیروزی به خاک سپردهاند(خود همین موضوع بسیار شگفت انگیز و درخور پرسش است) و بعد از دفن او سوارانی تیز رو به گوزگانان فرستاده شدهاند تا امیر محمد را بیاورند و بر تخت ملک نشانند. حرّه ختلی، شبانه نامه را بههمراه سوارانی چابک به نزد مسعود فرستاد تا مسعود هر چه سریعتر به غزنین بازگردد و تخت ملک را بهدست آرد، چرا که بهزعم این زن«از برادر این کار بزرگ نیاید». نکتهی مهم در این فقره از تاریخ بیهقی، ناهمخوانی زمانی مرگ سلطان محمود و آگاه شدن مسعود از این خبر است. بر اساس آنچه بیهقی مینویسد و مآخذ دیگر از جمله تاریخ گردیزی نیز آن را تأیید میکنند(ابوسعید عبدالحی گردیزی، تاریخ گردیزی، بهکوشش عبدالحی حبیبی، تهران، دنیای کتاب، 1363خ.، ص 419)، محمود در بیست و سوم ربیعالآخر درگذشته است و خبر آن ناگاه در بیستم جمادیالاول، یعنی بیست و هفت روز بعد به مسعود میرسد! کمی پس از رسیدن خبر امیر مسعود پس از مشاوره با اطرافیان خود، تصمیم گرفت، فردای آن روز مرگ پدر خویش را آشکار کند(همو، 15). حرّهي ختلی گفته بود پس فردا خبر مرگ را آشکار میکنیم و شبانه خبر را برای امیر مسعود فرستاده بود. نمیتوان دانست که سواران چابک آن روزگارمی توانستهاند حداکثر ظرف حدود 24 ساعت از غزنین به سپاهان رسند یا خیر؛ اگرچه چنین کاری بعید بهنظر میرسد اما با روند کرنولوژیک رخدادها سازگاری دارد و در اینصورت زمان آشکار کردن خبر مرگ سلطان محمود، از جانب امیر مسعود میتواند با زمان مورد نظر اعیان حکومت در غزنین سازگاری داشته باشد. اما حتی اگر این زمان را هم نپذیریم پذیرفتن اینکه خبر مرگ سلطان محمود، پس از 27 روز به فرزندش امیر مسعود رسد، ناپذیرفتنی است و باید احتمال داد که بیهقی در ذکر تاریخ نخست، یعنی زمان آگاه شدن مسعود غزنوی از مرگ پدر مرتکب اشتباه و سهوی شده است. در پایان این نوشتار بد نیست به نکتهای دیگر اشارهکنم که احتمالاً ناشی از خواندن نادرست کلمهای توسط مصحح محترم تاریخ بیهقی است. در صفحهی 17کتاب، جملهای نوشته شده است که به نظر میرسد کلمهای از آن نادرست ضبط شده باشد. پس از مرگ محمود نامهای به همراه رسولی به نزد پسر کاکویه در سپاهان فرستاده شد: «این رسول برفت و پیغامها بگزارد و پسر کاکو نیکو بشنید و بغنیمتی سخت تمام داشت و جوابی نیکو داد». با توجه به اینکه خبر مرگ محمود نیز در نامه ذکر شده است، باید «بغنیمتی» درست نباشد و آن عبارت را چنین خواند که: «تعزیتی سخت تمام داشت».
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 13 آبان 1386 ساعت 6:19 بعدازظهر (نظر بدهید)
روز اول مهر ماه سالروز تولد حسین منزوی غزلسرای بزرگ معاصر ایران است. شاعری که بار دیگر اثبات کرد که غزل نامیراترین قالب شعر فارسی است. کسی که روح شعر امروز و درک و نگرش نو را در غزل ریخت و حاصل کارش او و غزلش را ماندگار کرد. بهتعبیر یکی از دوستانم، آقای مجید زهتاب، منزوی کسی بود که در زندگی خود هیچ چیز را جدی نگرفت، مگر شعر و شاعری را. از او کتابهای حنجرهٔ زخمی تغزل، از شوکران و شکر، با عشق در حوالی فاجعه، از ترمه و تغزّل و چند اثر دیگر چاپ شده است.
در گالری عکس سایت تبیان چند عکس به عنوان عکس های حسین منزوی قرار گرفته است. دو عکس ظاهراً متعلق به منزوی است و عکس بخشی از دستخط او هم در شمار عکس هاست. دو عکس دیگر یکی قطعاْ تصویر استاد دکتر علینقی منزوی اندیشمند پژوهشگر، کتابشناس، نسخه پژوه و فهرست نویس بزرگ معاصر است(تصویر اول) و دیگری تصویر برادر او استاد بزرگ فهرست نویس، کتابشناس و نسخه پژوه نازنین و دوست داشتنی معاصر احمد منزوی است(عکس آخر) و من نمی توانم در ک کنم که با این همه اختلاف در تصاویرِ، چرا همهٔ عکسها متعلق به حسین منزوی دانسته شده است. یکی از عکس ها هم احتمالاً منزوی را در بیمارستان و در روزهای پایانی عمر نشان میدهد و عکس جالب توجهی است.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 4 مهر 1386 ساعت 12:32 قبلازظهر (نظر بدهید)
راستش من چندان اهل پراکنده خوانی و مطالعات غیر تخصصی نیستم و این را هم عیب خود میدانم. با این حال، گاهی نیز کتابی را کنار دستم میگذارم و برای رفع خستگی کارهای جدی، چند صفحهای از آن را میخوانم. چند وقت پیش هم به همین ترتیب چند صفحهای از روزنامهٔ خاطرات سفر ناصرالدین شاه در سفر اول فرنگستان را که به کوشش سرکار خانم فاطمهٔ قاضیها و توسط سازمان اسناد ملی ایران در سال 1377 خورشیدی به چاپ رسیده است میخواندم. در آن گزارش سفر نکتهٔ جالبی توجهم را به خود جلب کرد که حیفم آمد آن را در جایی ثبت نکنم. در ایّامی که شاه قاجار در فرانسه بوده، ملاقاتی میان او و فردی به نام روچیلد(Rotchild) روی داده است. شاه قاجار از این فرد به نام«روچیلد معروف یهودی» نام میبرد و من نمیدانم نام کوچک این روچیلد چیست و او کیست. با این حال روشن است که این خاندان نقش و سهم مهمی در بنیانگذاری حکومت یهودیان در فلسطین اشغالی داشتهاند ودر 1917 میلادی بالفور در نامهای به لرد روچیلد(یکی از افراد همین خاندان) خبر موافقت بریتانیا با تأسیس دولت یهودی در سرزمین فلسطین را اعلام میکند. شاه قاجار در صفحهٔ 224 گزارش سفر خود دربارهٔ این ملاقات چنین نوشتهاست: «روچیلد معروف یهودی هم که بسیار با دولت است به حضور آمد، صحبت شد، حمایت یهودیها را زیاد میکرد و از یهود ایران عرض میکرد که باید آسوده باشند. به او گفتم شنیدهام شما برادرها هزار کرور پول دارید، من بهتر میدانم که پنجاه کرور به یک دولت کوچک یا بزرگی بدهید، مملکتی را بخرید و آنچه یهود در دنیا هست آنجا جمع بکنید و خودتان رئیس آنها بشوید و همه را آسوده راه ببرید و اینطور متفرق نباشید. بسیار خندیدم و جواب نداشت به ما بدهد و به او حالی کردم که من به جمیع ملل خارجه که در ایران هستند حامی هستم». خواندن این مطلب مرا بسیار شگفت زده کرد. ناصرالدین شاه در بیست و ششمین سال سلطنت خود یعنی در سال 1290/1873 برای نخستین بار به اروپا رفت. بهدرستی نمیدانم که در آن روزگار آیا این اندیشه برای یهودیان تازگی داشته است یا نه، ولی همینقدر مشخص است که حرف ناصرالدین شاه که با واکنشی هم از سوی روچیلد مواجه نشد، دقیقاً بعد ها به دست یهودیان و بهویژه همین خاندان روچیلد عملی شد. بههر حال بدون اینکه داعیهٔ انتساب کشف و کرامتی به ناصرالدین شاه قاجار را داشته باشم، این سخن او را برای مورّخان در خور توجه مییابم.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ پنجشنبه 8 شهريور 1386 ساعت 2:05 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
جنبش نقطویّه یکی از مهمترین جریانهای فرقهای و یکی از دراز دامنهترین جنبشهای سیاسی اجتماعی ایران عصر صفوی بهشمار میآید. بهرغم گستردگی تکاپوهای نقطویان، در منابع تاریخی دوران آگاهیهای بسندهای دربارهٔ آنان بهدست داده نمیشود. اشاره های پراکنده در منابع چنان درپردهٔ ابهام و غیر مستقیم است که این اندیشه را به ذهن راه میدهد که شاید نویسندگان و قلم بهدستان دوران حق نداشتهاند دربارهٔ نقطویان بهصراحت بنویسند و اظهار نظر کنند. چنین تصوّری با برخی ملاحظات نمیتواند درست باشد؛ نخست اینکه اگر بتوان چنین اندیشهای را به ذهن راه داد باید دردوران حکومت شاه عباس یکم آن هم از سال 1002هجری قمری به بعد که حکومت از اقتدار سیاسی درخوری بهرهمند است و نقطویان نیز سرکوب شده اند، چنین سیاستی اتخاذ شده باشد. دو دیگر اینکه در همان روزگار نیز منابع تاریخی در ذکر وقایع مربوط به نقطویان با محدودیتی روبرو نبوده اند و در منابعی چون نقاوةالآثار فیذکرالاخیار محمود بن هدایتالله افوشتهای نطنزی و نیز تاریخ عالم آرای عباسی اسکندر بیگ منشی ترکمان به صراحت از جنبش نقطویّه و سرکوب آنان از سوی شاه عباس یکم سخن رفته است. با این حال گاهی درمنابع با پوشیدهگوییها و پنهان کاریهایی در اشاره به نقطویان روبرو میشویم که نمیتوان برای آن توجیه مشخصی یافت. یکی از این موارد در کتاب تکملة الاخبار اثر عبدی بیگ شیرازی شاعر و مورّخ پرکار دوران شاه طهماسب صفوی آمده است. عبدی بیگ، آنجا که از شورش اولامه سلطان تکلّو سخن میراند، اشاراتی درخور تأمل دارد. پس از سرکوبی تکلّویان و فرونشاندن «آفت تکلّو» توسط طهماسب یکم که در صدد بود دست سران قزلباش را از حکومت کوتاه کند و افزون بر نام شاهی، اختیارات و اقتدار آن را نیز فرادست آورد، اولامه سلطان تکلّو سر به شورش برداشت. عبدی بیگ مینویسد که چون شاه طهماسب تصمیم گرفت به خراسان لشگرکشی کند، حکم کرد اولامه سلطان که امیرالامرای آذربایجان بود با سیصد تن به سوی خراسان رود(عبدی بیگ شیرازی، تکملة الاخبار، بهکوشش دکتر عبدالحسین نوائی، تهران، 1369خ، ص71). چنین حکمی، درست درهنگامهٔ سرکوب تکلّویان، به معنای برکناری اولامه سلطان از امیرالامرایی آذربایجان بود و سرپیچی و شورش وی را در پی داشت. او به تبریز آمد و در آن شهر دست به غارت گشود و چون از شهر بیرون رفت: «... بعضی از مردم طایفهٔ سارولو – که به الحاد و زندقه معروف و مشهور بودند و از غایت وقاحت اباحت مناکح خود را از یکدیگر دریغ نمیداشتند و بدین سبب ملقب به یارلر بودند ـ برگزیده، امارت داد و جمعی کثیر به هم رسانید. چون این خبر بعد از قرار اردو و رفع فتنهٔ تکلّو و انجام یافتن مهمات پایهٔ سریر اعلی از نصب امرا و وزرا به سمع اشرف رسید، جانقی امرای مجدد بر این قرار یافت ... ایلغار بر سر اولامه برده او را و رفقای او را به سزا رسانند»(همو، ص72). تا اینجا موضوع با نقطویان ارتباطی ندارد؛ این دشنامها در منابع نسبت به پیروان فرقی چون اسماعیلیه و حروفیه نیز داده میشد و اساساً میتوان آن را به عنوان پرخاش یک مورخ نزدیک به دربار صفوی نسبت به شورشیان توجیه کرد. موضوع زمانی جالب توجه میشود که اولامه سلطان با شنیدن خبر عزیمت شاه طهماسب به سوی تبریز را گریز در پیش گرفت و همچنین«جمیع مردودان و مطرودان که درتبریز جمع شده بودند از شهر بیرون جسته راه روم پیش گرفتند»(همو، ص79).روشن است که تعبیر«مردودان و مطرودان» دلالت دارد بر پیروان محمود پسیخانی گیلانی که پس از رانده شدنش از محضر فضلالله استرآبادی وی را محمود مردود مطرود خوانده بودند. این اشاره نه تنها اشارات پیشین را معنا دار میکند، بلکه میتواند حکایت از آن داشته باشد که در این اثنا نقطویان دیگری نیز به اولامه پیوستهاند. پرسشی که بنده نتوانستهام پاسخ قانع کنندهای برای آن بیابم این است انگیزهٔ این مایه پنهانکاری و در پردهٔ ایهام و ابهام سخن گفتن چیست؟ اگر عبدی بیگ درصدد است شورشیان را دشنام دهد و آنان نقطوی بداند، چرا آشکارا سخن نمیگوید؟ به هرحال حکومتگران در سراسر تاریخ ایران بهانههایی برای سرکوب مخالفان خود داشتهاند؛ زمانی موضوع ارتباط با دربار فاطمیان مصر مطرح بود و اتهام قرمطی بودن؛ زمانی نیز ارتباط با دربار ممالیک بهانهٔ سرکوب و کشتار مخالفان بود و در این دوران نیز اتهام نقطوی بودن میتوانست بهانهای برای سرکوب باشد. البته باید به این نکته توجه داشت که ماجرا در دههٔ نخستین حکومت طهماسب روی داده و در این زمان شاید هنوز موضوع نقطویان دست کم برای حکومت او بهصورت جدی مطرح نبوده باشد. آیا عبدی بیگ در صدد است بیآنکه به نقطویان اشارهای کند، با رمز نویسی برای دستیابی به حقیقت سرنخهایی را در اختیار خوانندگان خود قرار دهد؟ شاید موضوع جنبش نقطویّه حتی در این زمان به مراتب بیش از آنچه در منابع تاریخی دوران بازتاب دارد، برای حکومت صفوی مطرح بوده و اهمیت داشتهاست؟ شاید اگر بدانیم که چنین رمزنویسیهایی دربارهٔ نقطویان در دوران شاه اسماعیل یکم نیز نمونه دارد، بتوانیم قدمیبه پاسخ دادن به آن پرسش نزدیکتر شویم.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 17 مرداد 1386 ساعت 5:32 بعدازظهر (نظر بدهید)
هرچند خدمت نویسندگان فهرستهای کتب خطی به محققان بسیار ارزشمند و غیر قابل کتمان است، گاهی نیز پیش میآید که اطلاعی نادرست در یک فهرست، پژوهشگر را سرگردان میکند و موجب اتلاف وقت میشود. در زیر به چند نمونه از این موارد اشاره میکنم، با این هدف که نکتهی مبهمی روشن شود و تجربهای به رشتهی نگارش درآید. نکتهٔ سوم البته به فهرست نویسی مربوط نیست و اتفاق حتماً بعد از نوشته شدن فهرست افتاده است. 1) زمانی دربارهٔ زندگی سلطان حسین میرزا بایقرا پژوهش میکردم. نتیجهٔ آن پژوهش با عنوان پیوند سیاست و فرهنگ در عصر زوال تیموریان و ظهور صفویان در سال1381 از سوی انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی به چاپ رسید و سال بعد هم تجدید چاپ شد. درآغاز کار، در جستجوی منابع شرح حال سلطان حسین میرزا بایقرا در منابع خطی و چاپی برآمدم. در فهرست نسخ خطی کتابخانهٔ سلطنتی کاخ گلستان، تألیف بدری آتابای، مجلّد مربوط به کتب تاریخی به نسخهای دستنوشته برخوردم به نام «تاریخ سلطان حسین میرزا بایقرا». این اطلاع بسیار خوشحال کننده بود؛ یک کتاب مستقل دربارهٔ موضوع پژوهش من و هر چند مؤلف آن ناشناخته بود ولی میتوانست بسیار با اهمیت باشد. برای راه یافتن به کتابخانهٔ سلطنتی کاخ گلستان راهی را آغاز کردم که یک سال طول کشید. کتابخانه تعطیل بود و باید برای راه یافتن به آن از بالاترین مقام مسؤول اجازه میگرفتم. چون کتابخانه زیر نظر سازمان میراث فرهنگی بود، معرفینامهای برای یاست آن سازمان گرفتم، بعد از چند ماه معطلی پاسخی داده شد و به سراغ رئیس کتابخانه و بعد هم رئیس بخش خطی رفتم و خلاصه بعد از یک سال به مراد دل رسیدم. کتاب را برایم آوردند و با ولع خاصی خواندنش را آغاز کردم. از همان صفحهٔ اول دستگیرم شد که این معشوق خیالی را سالها در خانه داشتهام و بیهوده اینقدر بهدنبالش دویدهام. بعد از خواندن چند صفحه برایم مسلم شد که این کتاب همان جلد هفتم کتاب روضة الصفای میر خواند است که توسط خویشاوندش خواند میر نوشته شدهاست. چون اولین برگ کتاب کنده شدهبود و نام مؤلف روشن نبود، فهرست نویس نتوانسته بود تشخیص دهد موضوع از چه قرار است و کتاب متعلق به کیست! نمیدانم نسخهای هم که به همین نام در کتابخانهٔ آکادمیعلوم ازبکستان در تاشکند وجود دارد از همین قبیل است یا نه. (2 روزگاری که در فرهنگستان زبان و ادب فارسی در گروه دانشنامهٔ زبان و ادب فارسی در شبه قارّهٔ هند مشغول به کار بودم، مدخلی به دستم دادند با عنوان «آقا شفیعای لاهوری». ظاهراً این نام از فهرست نسخههای خطی فارسی کتابخانهٔ گنج بخش، تألیف دانشمند ارجمند و فاضل جناب آقای دکتر عارف نوشاهی استخراج شده بود. پس از مدتی گشت و گذار در منابع سر انجام دریافتم که پای این جناب آقا شفیعا هرگز به لاهور نرسیدهاست و شرح حالش به دانشنامهٔ شبه قارّه ارتباطی پیدا نمیکند. این جناب، لاری بوده نه لاهوری و هرگز در عمر خود پا را از لار بیرون نگذاشته است! یادداشتی نوشتم و قرار شد آن مدخل از فهرست مدخلهای دانشنامه حذف شود. |