najva.kateban.com - Articles by Dr. Mahdi Farhani Monfared


--(صفحه اصلى)--
جستجو
نویسنده

 
 
 
   

فهرست آثار
 
 
   نخستین اثری که به قلم من انتشار یافت، یک شعربود.سال 1361، وقتی هنوز سال سوم دبیرستان بودم، اولین شعرهایم در مطبوعات منتشر شد و تقریباً تا سال1366 به ...

موضوع ها
آرشیو
  • ۱۳۸۶
  • خرداد
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۷
  • فروردين
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • تير
  • مرداد
  • مهر
  • ۱۳۸۸
  • ارديبهشت
  • بهمن
  • اسفند
  • آخرین نوشته ها
  • راز طنز
  • تاريخ و رسانه
  • همایش ملی خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی
  • نوشته‌های بی‌مخاطب
  • گزارشی از برگزاری هفتمین کنفرانس دوسالانه‌ی مطالعات ایرانی در کانادا
  • تاریخ ایران و دنیای غزل حافظ
  • تأسیس رشته‌ی ایرانشناسی و باقی قضایا
  • فلسفه‌ی نظری تاریخ و ویژگی‌های آن
  • تأملاتی در باب تواریخ سیستان
  • درباره‌‌ي دکتر فریدون آدمیت

  • سایت های دیگر
    www.fmonfared.com
    برای ما بنویسید
    نظرات دیگران:
    elham malekzadeh از

    از اينكه ناصرالدين شاه افكار جالبي داشته نبايد گذشت،ولي آيا مي توان به واقعيتي كه در سخن او بوده اعتقاد داشت؟منظورم اين است كه حقيقتي به نام يهود هست،روايات متعددي از ارض موعود هم هست،حس مالكيت و غريزه هويت هم كه انكار نشدني است،آيا اين خواسته نياز طبيعي افرادي كه در اين بن بست قرار دارند قابل پذيرش ميتواند باشد؟ناصرالدين شاه با اين نگاه آيا فردي جلوتر از زمان و رئاليست مي تواند باشد؟

    ارسال شده در سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۳۹ بعدازظهر

    * نام کامل:
    * ایمیل:


    صفحه وب:

    محل سکونت:


    * نظر:

    کد امنیتی:
    (لطفا کد داخل تصویر را با دقت وارد کنید.)


    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۸۲۵۰۸ نفر
    کاربران حاضر : ۳ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۴۷


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2007-04-24

    تاریخ ایران و دنیای غزل حافظ

     

     

       شاید دو سال قبل بود که در دانشکده در هفته‌ی پژوهش درباره‌ی حافظ سخن‌فرسایی کردم. حرف‌هایی زدم که نه جایی ثبت شد و نه خودم یادداشتی از آن حرف‌ها دارم. جدای از طرح موضوع که از پیش طراحی شده بود، در ضمن سخن گفتن حرف‌هایی به ذهنم رسید و بر زبانم گذشت که تازگی داشت و حس کردم حرف‌های تازه‌ای است. حالا بعد از گذشت نزدیک به دو سال تصمیم گرفته‌ام باز به آن حرف‌ها فکر کنم و اگر بتوانم به یادشان بیاورم ثبتشان کنم. موضوع سخن این بود: اوضاع فرهنگی فارس در دوران حکومت آل اینجو و آل مظفر در زمان شمس الدین محمد حافظ شیرازی

       پیشتر کمی درباره‌ي این دو دودمان حرف بزنم. دو دودمانی که در فارس به عرصه رسیدند و در همان خاک آرمیدند. نیاکان دودمان مظفری از اعراب خراسانی بودند. این سلسله در پس ضعف و اضمحلال ایلخانان در کرمان، فارس، و عراق عجم یا جبال به قدرت رسیدند. نیای آنان شرف‌الدین مظفر در خدمت مغولان بود. غازان خان او را امیر هزاره کرد و در جنوب ایران وظایف نظامی بدو سپرد. فرزند او مبارز‌الدین محمد در واقع دومین شخصیت مهم خاندان مظفری به شمار می‌آید.

       تلاش مبارز‌الدین محمد برای بسط قلمرو، او را از یزد به فارس رساند. او که از 713 تا 759 هجری قمری بر مسند حکومت بود، ظاهراً در 754 به فارس رفت و آخرین حکمران آل اینجو را برانداخت و فارس را در اختیار گرفت. این حکمران اینجو، ابواسحاق فرزند محمود شاه اینجو بود که ظاهراً از سال 743 تا سال 754 در فارس قدرت داشت. حکومت اینجویان در فارس در حدود سال 725  توسط محمود شاه اینجو بنیاد نهاده شده بود و پس از او سه فرزندش مسعود شاه و محمد وابواسحاق به ترتیب در فارس حکومت کرده بودند. مبارز‌الدین محمد مظفری این ابو اسحاق را از میان برداشت و سلسله‌ی اینجو را برانداخت.

      ابو اسحاق اینجو 11 سال در فارس حکم رانده بود. پس از او مبارز‌الدین محمد مظفری تنها توانست 5 سال در شیراز حکومت کند و در سال 759 فرزندش شاه شجاع او را از سلطنت خلع کرد و خود به قدرت رسید. این شاه شجاع، یک بار با عزل پدرش به قدرت دست یافت و تا سال 765، یعنی 6 سال حکومت کرد. در این تاریخ برادرش شاه محمود قدرت را از دست وی بیرون کرد و سه سال حکم راند. از آن پس او در سال 767 بار دیگر شاه شجاع قدرت یافت و این بار تا سال 789 یعنی 21 سال دیگر حکومت کرد. این وضع فارس بود تا آن‌که تیمور در سال 795 به این شهر آمد و آن را تسخیر کرد.

       خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی در اوایل سده‌ی هشتم هجری قمری در شیراز چشم به جهان گشوده بود و تا سال 792 در این شهر زیست. حافظ از سال 743 یعنی سال به قدرت رسیدن شاه شیخ ابو اسحاق اینجو در شیراز تا سال درگذشت، 49 سال را با این حکومت‌ها زیسته بود. نیم قرنی که دوران پختگی و اوج کار شاعری حافظ بود.

        یک نکته‌ی دیگر را هم بنویسم و آن این‌که اگر بخواهیم به سراغ تاریخ فرهنگ رویم و ازتاریخ سیاسی و شرح زد و خوردها و شکست و پیروزی‌ها دامن برچینیم، باید از منابعی سراغ گیریم جز تاریخ‌های عمومی و اختصاصی و محلی. معمولاً در تواریخ رسمی سلسله‌ها خبری از تاریخ فرهنگ نیست و البته گاهی سرچشمه‌های دیگر هم کمکی نمی‌کند. در این میان حافظ به مثابه اثری کاملاً استثنای آیینه‌ی شفاف و تمام نمای حال و روز فرهنگی زمانه‌ی خویش است.

       در دیوان حافظ به طور عمده سه فضای فرهنگی آشکار است. فضای آمیخته با رنج و حرمان و اندوه و شکوه و شکایت از کار زمانه. فضایی که او از زهد ریایی می‌نالد و از خود نمایی واعظان برسر منبر شکوه سر می‌دهد.. دومین فضا، امید به سپری شدن این دوران و آغاز عصری دیگر است. دوران امیدواری‌ به نو شدن روزگار و ترفیه حال اهل ذوق. امید به بازگشت یوسف خوشدلی به کنعان ماتم زده و گلستان شدن آن کلبه‌ی احزان. امیدواری به رسیدن مسیحا نفسی که آمدنش نفس باد صبا را مشک فشان خواهد کرد و با نفس او عالم پیر دوباره جوانی از سر خواهد گرفت. امید به آن‌که دستی از غیب برون آید و کاری بکند. سومین فضای فرهنگی دیوان حافظ فضای شادکامی و شادخواری و نشاط و شادی است. دوران باز شدن میخانه‌ها و عصر دلیر نوشیدن می. عصری که از زهد ریایی خبری نیست و روزگار بر وفق مراد است.  

    اولین و دومین فضا، دوران حکومت امیر مبارز‌الدین محمد مظفری را تداعی می‌کند. دورانی که آکنده بود از سخت‌گیری های دینی مقدس‌مآبانه و رواج ریاکاری و زاهد نمایی. شکایت از بسته شدن میخانه‌ها و امیدواری به گشوده شدن دوباره‌ی باب شادکامی. فضای سوم فضای دوران حکومت ابو اسحاق اینجو و دو دوران حکومت شاه شجاع است. در دیوان حافظ می‌توان این سه فضای فرهنگی را به روشنی باز شناخت. جدای از برخی غزل‌ها که به این ادوار ارتباطی ندارد و به دوران قبل و بعد از آن و یا وقایع و عواطف دیگر مربوط می‌شود، غزل‌های حافظ را می‌توان میان این سه فضای فرهنگی تقسیم کرد:‌اندوه، امیدواری و شادی. با آن‌که دوران اندوه و بسته‌شدن فضای فرهنگی تنها 5 سال از 49 سال است (آن سه سال دوران شاه محمود برادر شاه شجاع را شاید بتوان به این پنج سال افزود)، اما سهم غزل‌های اندوهناک و گلایه آمیز در میان  غزل‌های دیگر کم نیست. امیدواری و شادی نیز سهم خود را دارد و در غزل‌های دیوان این دو فضای فرهنگی نیز موج می‌زند.

       این تنوع فضاهای فرهنگی که در تنوع فضاهای سیاسی ریشه دارد، یاد آور تاریخ ایران است. یاد آور شکست‌ها، پیروزی‌ها، یأس‌ها و امید‌های سراسر تاریخ ایران است. شیراز عصر حافظ ماکتی است از کل تاریخ ایران و دیوان حافظ نیز با تنوع فضاهای حسی و عاطفیش، نمود و نموداری است از زندگی ایرانیان. مگر نه‌ این‌که زندگی این مردمان همواره در میان یکی از این سه فضای فرهنگی و فضای حسی و عاطفی شناور بوده است. ایرانیان در طول تاریخ خود یا گرفتار خشکرفتاری مذهبی بوده‌اند و یا گرفتار حکومتگران خودکامه‌ای که برچیده شدن بساطشان به مثابه آرزویی     پایان ناپذیر در سراسر زندگیشان جریان داشته است. در عین حال، شاد زیسته‌اند و از هر فرصتی برای شادکامی و از دل زدودن زنگار غم‌ها سود برده‌اند.

        جهان غزل حافظ اگرچه تاریخ عصر حافظ است، ولی نمادی است از جهان انسان ایرانی و ماکتی است از فراز و نشیب‌های کل تاریخ ایران. هم از این‌روست اگر همگان در این تنوع فضاهای فرهنگی و عاطفی گمشده‌ی خود را در دیوان حافظ می‌یابند و از تفأل بدان دست خالی باز نمی‌گردند. غزل حافظ گلایه از تلخکامی‌های دیروزین، امید به گشایش فردا و شادی‌ و شادخواری روزگاران آباد پیش روست. کیست که از تفأل به دیوان حافظ طرحی نو در نیاندازد و بر لشکر غم نتازد

     

    بیا تا گل بر افشانیم و می‌در ساغر اندازیم

    فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

     

    اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

    من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

     

    چو در دست است رودی خوش،‌بزن مطرب سرودی خوش

    که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سراندازیم

     

    سخن‌دانی و خوش‌خوانی نمی‌ورزند در شیراز

    بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم

     

     

     

          

     

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 23 تير 1387 ساعت 10:22 بعدازظهر (نظر بدهید)

    تذکرهٔ یخچالیه، اثری متفاوت در تاریخ تذکره‌ نویسی فارسی

       در سال‌های دانشجویی در مشهد، گاهی روزهای جمعه به انجمن ادبی فرّخ می‌رفتم و شعری  می‌شنیدم و گاهی شعری نیز می‌خواندم. مرد خوش ذوقی در این نشست‌ها بود که هر وقت یکی از حاضران شعر یخ و بی نمکی می‌خواند، به خواهش و اصرار، شعر را از شاعرش می‌گرفت؛ با این عنوان که من درصددم تذکره‌ای فراهم آورم و حیف است نام و شعر شما زینت بخش آن تذکره نباشد! گاهی نیز طوری که نزدیکانش می‌شنیدند می‌گفت: این شعر به درد تذکرهٔ من می‌خورد. یک روز دل به دریا زدم و از او پرسیدم، واقعا‍‍ً این شعرهای ضعیف سخیف را برای تذکرهٔ ادبی جمع می‌کنید یا قصد مزاح دارید؟ او هم گفت که به‌راستی می‌خواهد تذکره‌ای از شعر ناشاعران فراهم آورد و شعر های ضعیف،‌ بی‌ نمک و خنک شاعران دروغین را در آن تذکره گرد آورد. البته این سؤالات همیشه در ذهن و دل من باقی ماند که چنین تذکره‌ای به چه کار می‌آید و آیا خوانندگانی هم خواهد داشت یا نه؟

       بعد ها در برخی فهارس نسخ خطی نام و نشانی یافتم از تذکره‌ای که با همان انگیزه فراهم آمده بود. تذکره‌نویسی در زبان فارسی با انگیزه‌های مختلف صورت می‌گرفته است. بعضی تذکره‌نویسان واقعاً می‌خواسته‌اند شعر بزرگان و معاصران خوش ذوق خویش را برای دور ماندن از دستبرد حوادث روزگاران، در مجموعه‌ای گردآورند؛ بیشتر اوقات هم شاعری درجه چندم برای اینکه شعرش در هیچ جایی ثبت نمی‌شده و خواننده‌یی نمی‌یافته، تذکره‌ای تدارک می‌دیده و صفحات متعددی از آن را به ذکر شرح حال و اشعار خود اختصاص می‌داده و از این رهگذر کام دل برمی‌آورده است(صد البته در دوران رواج وبلاگ نویسی این انگیزه دیگر معنای خود را از دست داده است). گاهی هم کسی برای حمایت از یک زبان، تذکرهٔ سرایندگان آن زبان را گرد می‌آورده و چون امیر نظام‌الدین علیشیر نوایی تذکرهٔ مجالس‌النفائس(تذکرهٔ ترکی سرایان) را فراهم می‌آورده‌است. برخی هم برای ماندگار کردن نام شاعران یک شهر یا منطقه، تذکرهٔ شاعران همان شهر یا منطقه را فراهم می‌آوردند. امّا فراهم آوردن تذکره‌ای برای ثبت اشعار سبک و بی‌ارزش انگیزه‌ای منحصر به فرد است.

        میرزا محمد علی مذّهب اصفهانی متخلص به بهار (در سنین پیری: فرهنگ)، با همین انگیزه تذکره‌ای پدید آورده و در تضاد با آتشکدهٔ‌آذر  آن را تذکرهٔ یخچالیه نام نهاده است. میرزا محمد علی، با عباراتی جزیل و انشایی به‌اسلوب آتشکده، از کردار ناپسند و گفتار ناسودمند عده‌ای از یاوه‌سرایان و هرزه‌درایان عصر خود که دعوی شاعری و سخنوری داشتند سخن‌رانده است.

      در روزگار محمد شاه قاجار که حکومت اصفهان به منوچهر خان گرجی داده شد، این میرزا محمد علی در جرگهٔ ستایشگران او درآمد و بنا به‌دستور همو کتابی مشتمل بر بیست هزار بیت در بارهٔ‌ منوچهر خان گرجی و شعرای معاصر ستایشگرش به رشتهٔ نگارش درآورد و آن را «مدایح‌المعتمدیه» نام نهاد.

       استاد شادروان محمد محیط طباطبایی در مقدمه‌ای که بر چاپ سوم تذکرهٔ یخچالیه نگاشته اند، می‌گویند که برخی معاصرین میرزا محمد به وی رشک بردند و قصاید او در مدح معتمد‌الدوله را منتحل از دیوان سید حسین مجمر زواره‌ای دانستند. بهار نیز برای کینه‌کشی از بدگویان و عیبجویان تذکرهٔ یخچالیه را مشتمل بر نظم و نثر به رشتهٔ نگارش در آورد. محیط طباطبایی می‌افزاید، هر چند نویسنده در مقدمهٔ کتاب مدعّی است که در شرح‌حال‌ها نظر به‌کسی ندارد، ولی چنانکه پدرم از قول سخنوران پنجاه سال پیش اصفهان نقل می‌کرد هر ترجمه‌ای مربوط به یکی از معاصرین اوست و تا آن زمان هنوز نکته سنجان اصفهان می‌توانسته‌اند برخی از تراجم احوال را درست با اسم و رسم یکی از معاصرین او تطبیق کنند.

        صفای زواره‌ای صاحب «انجمن روشن»، دربارهٔ این اثر می‌نویسد: «باری فرهنگ از سخنان سرد سرایان خنک اندیشه و خنک گرایان سرد پیشه گنجینه‌ای را فراهم کرده، یخچالیه‌اش نام نهاده و درهای شادمانی برروی خواننده و شنونده گشاده است. اگر چه نگارنده بر آن است که گفته‌های پریشان و پراکندهٔ‌ او از دیگر ژاژسرایان سردتر است و در خنکی خود فرهنگ از دیگر کم سنگان بی فرهنگ‌تر.

       باری، بار نخست کتاب در سال 1290 قمری به اهتمام محمد حسین ادیب ملقب به ذکاء الملک به چاپ رسیده  و گویا همان کار بعد ها تجدید چاپ شده است.  استاد شادروان احمد گلچین معانی آن تذکره را برای بار سوم به زیور طبع آراسته‌اند که در پایان مقدمهٔ کتاب تاریخ 1321 خورشیدی دیده می‌شود. همانطور که نوشته‌های پراکندهٔ بهار در این باب خیلی زود نایاب می‌شد، نسخه‌های چاپی کتاب نیز اکنون نایاب است.برای آگاهی بیشتر از این تذکره باید مراجعه کنید به خود تذکره و مقدمهٔ عالمانه و همچنین مقدمهٔ‌ فاضلانهٔ استاد محمد محیط طباطبایی در شرح حال بهار یا فرهنگ. بسیار می‌توان از این تذکره و مقلدان و آن نوشت اما برای آنکه سخن به درازا نکشد، چند بیت از قصیده ای را که در تذکرهٔ «انجمن روشن» آمده و از مؤلف تذکرهٔ‌یخچالیه است می‌آورم و  دو نمو نهٔ خلاصه شده  از شرح حال‌های تذکره را پایان بخش این نوشتار قرار می‌دهم:

    تبارک‌الله از آن روزها و آن مه و سال

    که بخت بود مساعد مرا و فرّخ فـــــــال

    زمـــــــــانه بود به‌کامم به‌روزگار شباب

     چه روز گذرانیده‌ام باین احــــــــــــــوال

    هزار سال نشاید نوشت دیوانــــــــــــــــی

    که من نوشتم آن ترّهات در یکســــــــــال

    چه غوره‌ها که فشردم من انـــدرآن بستان

    چه آبها که فسردم من انـــــــدر آن یخچال

    چو یخ فسرد دل و طبع بنده تـــــــــا کردم

    ز شعر چون یخ، یخچال خویش مالامـــال

    به روزگار من آن دام ضحک و مسخره‌ام

    که کرده‌اند به من خنده‌ها نساء و رجـــــال

    به ترّهات نگاری مرا نباشد نقـــــــــــــــص

    به‌مضحکات  نویسی رســــــــیده‌ام به کمال

    من آن عروسم در حجلهٔ‌ کمـــــال که هست

    ز ترّهات مرا گوشواره و خلخــــــــــــــــال

    مرّکب آمد نام از محمد و علــــــــــــــــــیم

    اگر چه نیست رهم در بســـــــیط بیت‌المال

    کتاب مضحکه گوئیم گشت یک خـــــروار

    اگر چه نیست کمالم فزون ز صد مثـــــــقال

    بجز مزخرف نجهد بجای خون زرگـــــــم

    فرو برند اگر نشتــــــــــــــــــریم در قیفال

    زبسکه مسخره‌ام هر کجا که می‌گـــــــذرم

    چنان بود که تــــــــو گویی رود خر دجّال

    سمند مسخرگی چون به‌زیر زین دارم

    به‌ مضحکات نویســـــی چرا نبندم یال

    همیشه کردم هجــــــــو اعزّه و اشراف

    همیشه گفتم مــــــــــــدح اشرّه و ارذال

    منم که شد تـــن مردم زمن به تــیر زبان

    ز حرف‌ها و سخن‌های سخت چون غربال

    نمونه‌ها:

    1)  در شرح حال شاعری به نام جلال می‌‌نویسد:«جلال مردی است مفطور به عدم کمال و شخصی است مشهور به خبث احوال. از نشو و نما یافتگان دارالسلطنهٔ اصفهان و از چرا دیدگان مرتع آن سامان. غباوتش را پایهٔ چندان و خرافتش را مایهٔ آنسان که شب از روز و دی از تموز ندانستی، به حدّی امساکش بر مزاج غالب گشته که هرگزش خوی از بدن و موی از ذقن برنیامدی، بلکه چون او بخیلی، به‌خیلی و در راه دنائت چون او ذلیلی دلیلی نبود... ».

     2)  در شرح حال شاعری به‌نام شوقی چنین می‌آورد:«شوقی، نامش آقا علی، جوانی بود چرخ‌تاب و از شدّت غباوتش در چرخ تاب. عظیم الّجثه، قوی البنیه و از ورزش کنان اصفهان و از پهلوانان آن سامان، لکن ریاضت در مزاجش جز تولید بلغم و در دماغش جز تسویهٔ دم نکردی ... مدتی در دارالمرز گیلان مخذول پهلوانان زمان بوده و، اینک بازآمده که طبعی قادر و شعری حاضر آورده‌ام و آن اینست:

    ندارد پنجه‌ات سرپنــــــــجهٔ شیر

    به پیش صوت تو بلبل سرش زیر

    از این درگاه تو جایی نمیرم

    اگرببرند  سرّم را به شمشیر!»

     

     

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 7 مرداد 1386 ساعت 10:15 بعدازظهر (نظر بدهید)

    شراب مکتوب

    به اقتفا و اقتدای بر استاد محمد آصف فکرت و ترانک ایشان، غزلکی تقدیم می شود:

     

    دو جرعه از غــــزل تازه‌ام بزن خوب است

    بنوش جـــام غزل را، شــراب مکتـوب است

     

    دو قطـــره غم، کمی اندوه در غزل بـد نیست

    غمـــی که چاشنی چشــــم‌های مرطـوب است

     

    نه رنــج می‌دهــدت نـــــــه خمــــار بی‌درمان

    بخوان و باز بخوان، این شراب مرغوب است

     

    غزل نه نان، نه شراب است تــــرجمان دل است

    اگرچه  زخمی و محزون، اگرچه مصلوب اسـت

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 1 مرداد 1386 ساعت 5:26 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    چو سلک درّْ خوشاب است شعر نغز تو حافظ؛ مروری بر خود ستایی‌های شیرین حافظ

    تمهید:


       خودستایی در فرهنگ ایرانی غالباً پسندیده نیست، با اینحال در میان شاعران  رواجی چشمگیردارد.خودستایی شاعران تنها زمانی پسندیده است و به دل می نشیند که هم شاعرانه بیان شود و هم ادعای نابجا نباشد.وقتی خود ستایی شاعر با زبانی ضعیف و بیمایه بیان  شود، تنها مایه استهزاء خوهد شد؛ شاید این بیت در نقد ادعاهای توخالی شاعران بیمایه گفته شده باشد :

    شاعران جمله تلامیذ منند

    بروید از خودشان بپرسید


    به عنوان نمونه، شاعری در چارپاره ای که برای معشوق خود سروده، خودستایانه لاف می‌زند:

    لیکن اکنون چه بینـــــــــی مــرا

    مـردی بینی که سرو پاش نیست

    نیــــک ندانی کــه چو گــیرد قلم

    در همه اعصار یکی تاش نیست

    در چنین شعری، سکته‌های ملیح و قبیح وزنی و قافیه "پاش" و "تاش"نشان دهنده ی خود ستایی نابجای شاعر است.اما همیشه چنین نیست و خود ستایی‌های زیبا و بجای شاعران بزرگ زبان فارسی نیز کم نیز نمونه‌های فراوانی دارد.شاید این بیت سعدی یکی از زیباترین‌های نمونه‌ها در این زمینه باشد:

    بر حدیث من و حسـن تو نیفزاید کس

    حد همین است سخندانی و زیبایی را

      به جرأت می‌توان گفت خواجه شمس‌الدین حافظ شیرازی یکی از خودستا‌ترین شاعران زبان فارسی است؛ ولی خودستایی‌های او به دل می‌نشیند و شیرین و خوشایند است.حافظ اعتماد به نفس شگفت‌انگیزی دارد.به ماندگاری خود ایمان دارد، جایگاه خود را نزد معاصران و اقرانش می‌شناسد، می‌داند شعر او شهره‌ آفاق است و به خوش کلامی، خوش لهجه‌ای و شیرین سخنی خود می‌بالد و می‌نازد. او در قصیده‌ای که در مدح خواجه قوام الدین‌ محمد صاحب عیار سروده،‌ مدایح خود را سبب ماندگاری نام ممدوح میداند و او را نسبت به اینحقیقت که چه متاع نفیسی ارزانیش می‌شود آگاه می‌کند:

    هزار ســــــــال بقا بخشدت مدایح من

    چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی

      حدود ‍پنجاه و هفت بیت از این دست در دیوان حافظ می‌توان یافت.بیشتر ابیات خودستایانه ‌حافظ در بیت تخلص غزلهایش قرارگرفته است که درغالب غزلها آخرین بیت غزل نیز هست.این ابیات را می توان به تناسب محتوا و موضوع در چند دسته جای داد.ذیلاً به نمونه‌هایی از هر دسته اشاره می‌کنم:

     

    تکیه بر معنویت:


    در ابیاتی، حافظ به ارتباط خود با معنویت اشاره می کند و مستقیم و غیر مستقیم نقش معنویت در ماندگاری شعرش و دستیابی خود او به جایگاهی متعالی را متذکر می‌شود:

    هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

    از یمن دعای شب و ورد سحری بود

    در چنین ابیاتی، جایگاه قرآن در شعرحافظ، مقام خواجه شیراز به عنوان حافظ این کتاب مقدس،بهره گیری از مایه‌ها، معانی و مفاهیم قرآنی در شعروبهره‌مندی او از لطف و توجه الهی مورد تأکید قرار می گیرد:

     

    مرو بخواب که حافظ به بارگــــاه قبول

    ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید


    ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد

    لطایف حکمی با نکات قرآنـــــــــــــــــی


    ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ

    به قرآنی که اندر سینـــه داری


    عشقت رسد به فریاد ار خود بسان حافظ

    قرآن ز بر بخوانی در چارده روایــــــت


    صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

    هر چه کردم همه از دولت قرآن کــردم

    گر بدیوان غـــزل صدر نشینم چه عجب

    سالها بندگی صـــاحب دیوان کــــــــردم

     

    شعر حافظ همه بیت‌الغزل معرفتست

    آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش

     

    حافظ از معتـــــــــــقدانست گرامی‌دارش

    زانکه بخشایش بس روح مکرم با اوست


    در شکل دیگر این ارتباط معنوی، حافظ شعر خود را کاملاً آسمانی و مورد توجه قدسیان و در تعبیری حتی شعر خود را ازلی دانسته است:


    شــعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

    دفـتر نسرین و گل را زینت اوراق بود


    صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

    قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کننـــد


    در آسمان نه عجب گر به گفته حافـظ

    سرود زهره به رقص آورد مسیحا را



    تأکید بر گسترش دامنه قبول و نفوذ سخن:


      
    حافظ خود به میزان قبول و گسترش شهرت و آوازه خود و شعرش واقف است و می‌داند که زبان سخنور او گشاینده ملک دلهاست.او می‌داند که سخن او را دست بدست می‌برند و می‌خوانند و از بر می‌کنند.حافظ در ابیات متعدد از میزان گسترش شعر خود سخن می‌گوید و آن را به رخ می‌کشد:


    عراق و فارس گرفتی به شعر خود حافظ

    بیا که نوبت بغداد و وقت تبــــــریز است


    شکر شکن شوند همه طوطـیان هند

    زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود


    فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق

    نوای بانگ غزل‌های حافظ شیـــــراز


    پایه نظم بلند است و جهانگیر بگو

    تا کند پادشه بحر دهــــان پر گهرم


    حافظ حدیث سحر فریب خوشت رســــــــید

    تا حد مصر و چین و به اطراف روم و ری


    به شعر حافظ شیراز میرقصند و می‌نازند

    سیــه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی


    نزاع با مدعیان:


      
    همین مایه نفوذ و رسوخ شعر حافظ در سرزمین‌ها و در میان مردم مناطق مختلف، رشک برانگیز بوده و حاسدان و بدخواهانی را در مقابل حافظ قرار می‌داده است.یکی از عرصه‌های خودستایی حافظ نزاع با مدعیان است.در عرصه شاعری این مدعیان بیشتر شاعران کم مایه و ضعیفی بودند که درصدد نکته گیری بر حاحافظ بر می‌آمدند واسباب زحمت شاعر شیرین سخن شیراز را فراهم می‌کردند.حافظ در برابر این مدعیان خود را از نزاع بی نیاز می‌داند و در عین حال به پایه و قدر عالی شعر خود استناد می‌کند:


    حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

    بــا مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


    حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ

    قبول خاطر و لطف سخن خداداد است


    حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی

    هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


    حافظ چو آب لطف ز نظم تو می‌چکد

    حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


    ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

    که لطف طبع و سخن گفتن دری داند


    سایر موارد:


      
    گذشته از این موارد، حافظ بارها به شیوه های گوناگون از شعر خود ستایش کرده است.او غزل گویی خود را به سفتن در مانند می‌کند و شایسته می‌داند که فلک«عقد ثریا» را نثار نظم او کند.هرچند به تواضع قلم خو را به زاغ تشبیه می‌کند، ولی معتقد است که از«منقار بلاغت» همین زاغ آب زندگانی می‌چکد.او قلم خود را چون طرفه شاخ نباتی وصف می‌کند که میوه‌اش از شهد و شکر دلپذیرتر است.او شعر خود را دارای معانی و نکته‌های «چون زر سرخ» می‌داند که باید آن را از آسیب صراف قلاب شهر پنهان نگاه داشت.او از شاهنشاه شگفت زده است که چگونه سراپای او را به سبب شعر تر شیرینش در زر نمی‌گیرد:

    بدین شعر تر شیرین زشاهنشه عجب دارم

    که سر ا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

    اوبیتی از شعر دلکش خود در مدح شاه را بهتر از صد رساله می‌داند.طبع چون آب و غزل‌های روان خود را می‌ستاید.برای اینکه از لطف شعر حافظ کاسته نشود،سایر ابیات حافظ را بی هیچ توضیحی می‌آوریم:

    حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت

    تعویــــــــــــــــذ کرد شعر ترا بزر گرفت


    شفا ز گفته شکر فشان حافظ جــوی

    که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد


    غزل‌سرایی ناهید صرفه‌ای نبرد

    درآن مقام که حافظ برآورد آواز


    حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت

    ز شعر حافظ و آن طبع همـــــــــــچو آب خجل


    زچنگ زهره شنیدم که صبحدم می‌گفت

    غلام حافظ خوش لهجــــــه خوش آوازم


    من و سفینه حافظ که جز در این دریا

    بضـــــــاعت سخن در فشان نمی بینم


    پس از ملازمت عیش و عشق مهرویان

    ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کـــن


    چو عندلیب فصاحت فرو شد ای حافظ

    تو قدر او به سخن گفتن دری بشکـــن


    درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار

    اگر سفینه حافظ رسد به دریایــــــی


    کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه حجاب

    تا سر زلف سخن را به قلم شانـــــــه زدند



    نتیجه:


      
    حافظ  خود ستایی صادقانه و شاعرانه را برفروتنی مدعیانه ترجیح می‌دهد.هرچند بارها یادآوری می‌کندکه «هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم»، ولی جایگاه و قدر شعر خود را می‌شناسد و بدان می‌بالد.خودستایی‌های حافظ حاصل توانایی، تکیه بر معنویت و خدادادی دانستن ذوق و طبع و شعر و نتیجه استغنای روحی اوست.هیچ شاعری در زبان فارسی به قدر حافظ خود ستایی‌های دلنشین و خوشایند ندارد و این نیز از توانایی‌های خاص و منحصر بفرد حافظ است

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 11 تير 1386 ساعت 12:31 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)

    najva.kateban.com -- copyright: 2007 © -- Powered by kateban.com