| najva.kateban.com - Articles by Dr. Mahdi Farhani Monfared | |||
|
|||
|
سالها پیش روزی برای گرفتن راهنمایی و مشورت دربارهی رسالهی دکترایم خدمت استاد دکتر شفیعی کدکنی رسیدم. در همان زمان آقایی به دفتر ایشان آمد و دربارهی تأسیس رشتهی ایرانشناسی در دانشگاههای ایران نظر ایشان را جویا شد. واکنش ایشان به قدری درخور توجه بود که از پس گذشت سالها هنوز در یادم مانده است. دکتر شفیعی با آن موضوع بهشدت مخالفت کرد و گفت ایرانشناسی، تعبیری است که غربیان وضع کردهاند و برای آنان تحصیل در این رشته معنا دارد. تحصیل در رشتهی ایرانشناسی برای ایرانیان بیمعنا و هجو است. در گذشته نمایندگان سیاسی، مبلغان دینی، جهانگردان و بازرگانانی چند، از ورای مرزهای ایران و البته بیشتر کشورهای اروپایی به ایران سفر میکردند. هماینان ضمن مشاهدات و تحقیقات خود دربارهی ایران در قالب گزارش سیاسی و سفرنامه مطالبی فراهم آوردند که اولین بذرهای نهال معرفتی جدید به نام ایرانشناسی را در خاک فرهنگ غرب نشاند. این آگاهیها از سویی مبنایی برای شناخت غربیان از فرهنگ و جامعهی ایران قرار گرفت و از سوی دیگر از جانب خود ایرانیان برای درک نگاهی متفاوت به ایران و ایرانی شایان نگرش بود. شناخت ایران از این رهگذر البته شناختی نابسنده و آکنده از اشتباهات و بدفهمیها بود و اگر چه فوایدی در بر داشت، ولی نمیتوانست بهعنوان تنها راه شناخت ایران بدان اکتفا شود. با گذشت زمان و بالا گرفتن نیاز غرب در شناخت ایران، در دانشگاههای آنان رشتههای ایرانشناسی بنیاد نهاده شد. در این رشتهها، دانشجوی غربی، با مقدماتی از عناصر گوناگون فرهنگ ایرانی آشنا میشد. زبان فارسی میآموخت؛ با شعر و ادب فارسی در سطحی بسیار ابتدایی آشنا میشد؛ ادیان ایرانی را میشناخت؛ تاریخ ایران را فرا میگرفت و از کنار هم قرار گرفتن این دانستهها درکیعمومی دربارهی ایران و فرهنگ ایرانی پیدا میآمد که دانشجوی غربی میتوانست بر اساس آن درک عمومی در یکی از رشتههای تخصصی زبان، تاریخ، هنر، دین و ادبیات ایران کار خود را ادامه دهد و در عرصهای به درک عمیق و تخصصی نایل آید. البته در کنار آن سفر به ایران، زندگی در کنار ایرانیان، بهرهگیری از منابع بومی برای آشنایی با فرهنگ ایران نیز دنبال شد و البته به صورت روشی برای شناخت علمی ایران درآمد. البته این شیوه تنها دربارهی ایران و ایرانی دنبال نشد، بلکه بخشی از پروژهی سیاسی ـ فرهنگی عظیمی بود که شناخت شرق را هدف قرار داده بود و هریک از کشورهای غربی بنا بر نیازهای خود به شناخت بخشی از جهان همت میگمارد، چنانکه فرانسویان به سبب پیشینهی تاریخی ارتباطشان با قارهی سیاه بیشتر در زمینهی شناخت آن کشورها سرمایه گذاری کردند. به همین سبب ایرانشناسی برای ایرانیان نمیتواند، با همان روش معنایی داشته باشد. دانشجوی ایرانی با زبان، تاریخ و فرهنگ ایران در رسیدن به آن درک کلی در دورههای راهنمایی و متوسطه آشنا شده است و برای دنبال کردن عمیق تر و تخصصی آن درک عمومی به دورههای کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا در رشتهای خاص گام مینهد و در یک عرصهی خاص متخصص میشود. دنبال کردن آن الگوی غربی برای دانشجوی ایرانی آن هم در مقطع کارشناسی ارشد نا کار آمد و بیفایده است. سالها بعد رشتهی ایرانشناسی در دانشگاههای ایران تأسیس شد. ازافتتاح این رشته درگروههای تاریخ دانشگاه یزد و شیراز اطلاع دارم و شاید در مراکز دیگری نیز تأسیس شده باشد. در دانشگاه الزهراء هم گویا مجوز تإسیس رشتهی ایرانشناسی سیاسی گرفته شده است که من مفهوم آن را و تفاوتش را با رشتههای تاریخ و علوم سیاسی درنمییابم. تأسیس این رشته آنهم در مقطع کارشناسی ارشد موجب اشکالاتی برای دانشگاههای بر گزار کننده شده است که تصور میکنم استمرار نداشته باشد. در نقد این رشتهها ذک چند نکته ضروری است: در این دورهها برای دانشجوی کارشناسی ارشد دروسی مربوط به شناخت عمومی تاریخ، زبان و فرهنگ ایران ارائه میشود که حتی از دروس دوران کارشناسی عمومی تر است و به دانشجوی کارشناسی ارشد، هیچ شناخت عمیقی نمیدهد؛ افزون بر این دانشجو پس از فارغالتحصیلی نمیداند در کدام عرصه باید به کار خود ادامه دهد. هر موضوعی را که برای تحصیل در مقطع دکترا انتخاب کند، باید لوازم و مقدمات آن را در مقطع کارشناسی ارشد فرا گرفته باشد که نگرفته است. در آینده شاهد دانشآموختگان این رشته خواهیم بود که برای اشتغال یا ادامه تحصی در هیچیک از این گروهها مشروعیت ندارند و به رسمیت شناخته نمیشوند. سومین نکته اینکه چرا باید این درس توسط یک گروه خاص در رشتههای علوم انسانی ارائه شود. در ایرانشناسی رشتههای مختلفی چون زبان و ادبیات فارسی، تاریخ ایران، معماری و هنر ایران، ادیان و مذاهب ایرانی و دیگر عرصههایی مورد توجه قرار میگیرد که متخصصان آن در یک گروه و حتی گاهی در یک دانشکده وجود ندارند. این رشته، اگر وجود آن را بپذیریم و با دلایلی که ذکر شد در همین مرحله مشکل داریم، باید در گروهی بنیاد نهاده شود که باید گروه ایرانشناسی نام بگیرد و استادان رشتههای مختلف زبان و ادبیات فارسی، هنر و معماری، ادیان و مذاهب، کلام و عرفان و تاریخ ایران در آن گردهم آمده باشند و دروس آن را تدریس کنند. شک نیست که وقتی بدون توجه به نظر متخصصین و تنها برای برآوردن مقاصد گروهی خاص و یا مصلحت اندیشی سیاسی ویژهای، گامی ناکارشناسانه برداشته میشود، نتایج آن تا سالها دیگران را گرفتار خواهد کرد و شماری از متخصصان و سرمایههای انسانی و میزان شایان توجهی از سرمایههای مادی و فضاهای آموزشی را به بیراهه خواهد برد و هدر خواهد کرد.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ پنجشنبه 13 تير 1387 ساعت 11:38 قبلازظهر (نظر بدهید)
نخستین تعریفی از فلسفهی تاریخ شنیدم از زبان و بیان استاد دانشمندم جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش بود. همان تعبیرکه در اثر خودشان با عنوان فلسفهی تاریخ چیست؟آمده بود و در مآخذ دیگری چون کتاب مقدمهای بر فلسفهی تاریخ والش نیز دیده میشد. در این تعریف، فلسفهي تاریخ معرفتی بود که به دو شاخهی فلسفهي نظری تاریخ و فلسفهی علم تاریخ بخش پذیر بود. هر یک از این شاخهها ویژگیهای خود را داشت و مباحث خود را پی میگرفت. ابتدا بهنظر میآمد این دو شاخه از فلسفهی تاریخ در برابر هم قرار دارند نه در کنار هم البته بعدها دریافتم که فلسفهی نظری تاریخ نیز یکی از مباحث فلسفهی علم تاریخ میتواند باشد و در درون آن قرار گیرد و نقد و بررسی شود. فلسفهی نظری تاریخ نامی بود که سؤالاتی را به ذهن میآورد: آیا وجه تفاوت یا دست کم یکی از وجوه تفاوت فلسفهی نظری تاریخ این است که این شاخه شامل مباحث نظری است و فلسفهی علم تاریخ مباحث غیر نظری را در بر دارد؟ مشخصاً چنین نبود؛ فلسفهی علم تاریخ همان اندازه با مباحث نظری در حوزهی تاریخ تاریخگری سر و کار داشت که فلسفهی نظری تاریخ. هر دو شاخه نظری بودند و در نمییافتم به چه دلیل یکی را فلسفهی نظری تاریخ نامیده بودند و دیگری را فلسفهی علم تاریخ. البته علم هم با مباحث نظری و نظریه پردازی بیارتباط نیست و بخشی از مباحث علمی بهویژه در علوم انسانی مباحث نظری است و بههمین دلیل نامگذاری این شاخه از فلسفهی تاریخ باعنوان فلسفهی نظری تاریخ که میتواند در برابر عنوانی چون فلسفهی عملی تاریخ قرار بگیرد، برایم قانع کننده نبود و نیست و همواره درپی آن بودهام که جایگزینی مناسبتر برای آن بیابم. شاید از نظر تقدم تاریخی فلسفهی نظری تاریخ بر فلسفهی علم تاریخ بتوان نام فلسفهی سنتی تاریخ را برای شاخهی نخست پیشنهاد کرد. این نام بر زمان پدید آمدن فلسفهی نظری تاریخ دلالت دارد و آن را نسبت به فلسفهی علم تاریخ که مبحثی نوین است متقدم میداند. البته اگر بپذیریم فیلسوف فرانسوی، ولتر(۱۷۷۸-۱۶۹۴) نخستین کسی بود که عبارت فلسفهی تاریخ را در آراء خود بهکار برد، شاید دربارهی قدمت این معرفت نسبت بهشاخهی فلسفهی علم تاریخ هم باید تردید روا داریم. البته این مفهوم و لوازم و لواحق آن بیآنکه زیر عنوان فلسفهی نظری تاریخ مدون شده باشد در با پدید آمدن کهنترین ایدئولوژی الهی یا بشری پدید آمده است و وجود داشته است. درست همانگونه که تاریخ پیدایش مفهوم فلسفهی علم تاریخ و لوازم و لواحق آن بسیار کهنتر از سدهی هجدهم میلادی است و در آراء و نظریات فیلسوفان کهن یونان هم میتوان آموزههایی را باز شناخت که از جنس فلسفهی علم تاریخ است میتواند زیر آن عنوان جای گیرد. بدینسان شاید در مورد تقدم یا تأخر زمانی پیدایش این دو مفهوم نسبت بهیکدیگر هم نتوان سخنی قرین اطمینان ابراز کرد. شاید در این میان تنها بتوان بدیننکته توجه کرد که جنس و ماهیت مباحث فلسفهی نظری تاریخ بر مباحث فلسفهی علم تاریخ تقدم دارد و مباحث علمی نوتر و تازهتر است و به همین سبب شاید بتوان فلسفهی نظری تاریخ را فلسفهی سنتی تاریخ نامید؛ موضوعی که هنوز هم قانع کننده نیست و جای بحث و بررسی بیشتری دارد. نامهایی چون فلسفهی دینی تاریخ، یا فلسفهی ایدئولوژیک تاریخ و یا فلسفهی متافیزیکال تاریخ هم شاید بیان کنندهی معنای راستین فلسفهی نظری تاریخ باشد. شک نیست که دین، آبشخور اصلی فلسفهی نظری تاریخ است و چنین معرفتی ذاتاًایدئولوژیک است. نظریه پردازی دربارهی تاریخ از آغاز تا انجام آن امری صرفاً متکی به دانش ماوراءالطبیعه است و کاری بشری نیست. فلسفهی نظری تاریخ حاصل نگاهی ایدئولوژیک به جهان و تاریخ است و عناصر اصلی و مؤلفههای اساسی آن با پیدایش ادیان پیدا شده است و این مفهوم عمری به قدمت تاریخ دین دارد. از دیگر سو، چنین تعریفی این نام میتواند چنین بهذهن آورد که مراد از فلسفهی علم تاریخ فلسفهي غیر دینی و یا حتی ضد دینی تاریخ است! شک نداریم که علم و ایدئولوژی دو سرشت متفاوت دارند، و فلسفهي علم تاریخ بیشک فلسفهی دینی تاریخ یا فلسفهي ایدئولوژیک تاریخ نیست. با اینحال، اشکال دیگری که بهمیان میآید این است که برخی از فلسفههای نظری تاریخ نه دینی هستند و نه متافیزیکال. مسلماً مکتب مارکسیسم را نمیتوان یکی از مصداقهای فلسفهي دینی یا متافیزیکال تاریخ دانست و شاید فلسفهی ایدئولوژیک تاریخ بر قامت چنان مکتبی برازنده باشد. به سبب همین نقص و جامع نبودن این نام، نمیتوانیم آن را نیز جایگزینی شایسته برای نام فلسفهي نظری تاریخ بنامیم. یکی از ویژگیهای فلسفهي نظری تاریخ، فرجام اندیشی آن است. هر فلسفهی نظری تاریخ ضرورتاً فرجام اندیش است و به همین سبب شاید بتوان این ویژگی را میان همهی فلسفههای نظری تاریخ مشترک دانست این نام را به فلسفهی نظری تاریخ داد. در اینصورت با این پرسش رویاروی خواهیم بود که آیا فرجام اندیشی در فلسفهي علم تاریخ وجود ندارد؟ بیشک نوعی فرجام اندیشی را در مباحث فلسفهی علم تاریخ نیز میتوان سراغ کرد، هر چند این فرجام اندیشی ماهیتاً با فرجام اندیشی فلسفهی نظری تاریخ متفاوت است. فرجام اندیشی فلسفهی نظری تاریخ بهمعنای فرجام تاریخ است و فرجام اندیشی فلسفهی علم تاریخ، فرجام اندیشی محدود به حادثه، دوره، فرایند و یا مرحلهي تاریخی است. اولین نامشروط و پیشگویانه است و دومین، مشروط و مقید به شرایط و قیود واما و اگرها. ببهرغم تفاوتهای دو گونهفرجام اندیشی، با این حال شاید از آنجا که این نام ناظر بر یکی از ویژگیهای این معرفت است شاید نامی مناسب برای آن بهنظر نرسد. ویژگی دیگر فلسفهی نظری تاریخ جبری بودن آموزههای آن است. تاریخ حرکت خود را از جایی آغاز میکند، مسیر و مراحلی را میپیماید و ناگزیر به فرجام و سرانجامی خاص میرسد. در هر فلسفهی نظری تاریخ، طی این مسیر و مراحل و رسیدن بدان مقصد و پایان، امری اجتناب ناپذیر است. هیچ فلسفهی نظری تاریخ بدین حرکت بهصورت مشروط نمینگرد و برای تحقق آن شرط نمیگذارد. جبراندیشی نیز ویژگی ذاتی و اساسی فلسفهی نظری تاریخ است و از اینرو میتواند بهعنوان نامی برای این نوع نگاه به تاریخ و تحولات تاریخی در نظر گرفته شود. در این صورت ورود به بحث فلسفی جبر و اختیار و مواجه شدن باتعابیر مختلف از جبر اجتناب ناپذیر است. آنجا که گئورگ پلخانف در صدد زدودن مفهوم اجتناب ناپذیری از آموزههای مارکس و مارکسیسم بر میآید، نتایج آن مناقشه دامنگیر این نام هم خواهد شد مباحث دراز دامنهای را به همراه خواهد آورد. برخی فلسفهی نظری تاریخ را فلسفهی جوهری تاریخ نامیدهاند. از آنجا که فلسفهی نظری به تاریخ بهمثابه یک جوهر و ذات توجه دارد و آن را چیزی فراتر از یک علم و بررسی ابعاد و جوانب آن میداند، شاید این نام برای فلسفهی نظری تاریخ مناسب باشد. مسلماً منتقدان این نام هم خواهنند پرسید آیا فلسفهی جوهری در برابر فلسفهی عرضی تاریخ قرار نخواهد گرفت و با انتخاب آن ناگزیر نخواهیم بود، فلسفهی علم تاریخ را فلسفهي عرضی تاریخ بنامیم؟ این ابهامات و نظایر آن سبب میشود این مبحث همچنان مبحثی گشوده باشد و نتوان درباب آن به داوری و نتیجهگیری نهایی و قطعی دست زد. شاید هدف اساسی من از این بازخوانی نامها نوعی مرور دوبارهي ویژگیهای فلسفهي نظری تاریخ باشد و در نهایت انتظار رسیدن بهنتیجهای قطعی را هم نداشته باشم.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 8:30 بعدازظهر (نظر بدهید)
دربارهی منبع تاریخی و تعریف و ویژگیهای آن مطلبی را در تارنمای شخصی خود نوشتهام که میتوانید آن را بخوانید.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ پنجشنبه 2 اسفند 1386 ساعت 11:33 بعدازظهر (نظر بدهید)
دانش تاریخ در ایران، دانش مهجوری است. نگفتم مظلوم برای اینکه تصور نشود بزرگنمایی میکنم و شعار میدهم. در طول سدههای متمادی، این دانش زیر سیطره و نفوذ معارف گوناگون قرار داشته است. در ابتدا، حدیث، کلام و در یک سخن معارف دینی بر آن سایه انداخته بودند و به همین سبب تاریخ شاخهای از علوم دینی شمرده میشد. در میان همان معارف دینی نیز تاریخ به حدیث و روایت نزدیکتر شمرده میشد تا تفسیر و کلام و حکمت و در طبقه بندی معارف بشری در میان معارف نقلی جای داده میشد. در قرون بعد و از روزگار پا گرفتن فارسی دری، سکهی تاریخ در این سرزمین روی دیگری یافت و آن ادبیات بود. این دو معرفت اگر چه با هم به دنیا نیامدند، ولی چنان به هم چسبیده بودند که همواره تصور میشد جدایی آنان به مرگ یکی از آنان یا هردو منجر خواهد شد. البته همیشه ادبیات بر تاریخ مقدم بود و ارج و اهمیت بیشتری داشت. از سویی ادیب ـ مورخان تاریخ ایران تاریخ را چون برادر خواندهای به همراه میکشیدند و از سوی دیگر محدثان و عالمان علوم دینی تاریخ را بهمعنی تاریخ اسلام تلقی میکردند و آن را هم بخشی از مایملک معرفتی خود به شمار میآوردند. چنین بود که تاریخ در محاق معارف دیگر که متأ سفانه بعد درونی یا اشراقی و نقلی و تعبدی بودن بخشی از آنان بود قرار گرفت و نتوانست به عنوان دانشی مستقل همزمان با پیشرفتهای این دانش در غرب رشد کند و در ابعاد مختلف به پرسشهای گوناگونی که با آن روبهروست پاسخهای شایسته دهد و در جایگاه مناسب خود قرار گیرد. در این فرایند، یکی از ضعفهای دانش تاریخ که امروزه خود را بیشتر و بهتر نشان میدهد بیبهره ماندن از تأملات نظری در زمینههایی است که به این تأملات نیازمند است. تاریخنگاری یکی از آن زمینههاست و مورخان ایران در این زمینه خود را چندان درگیر مباحث نظری و نظریه پردازانه نکردهاند. تاریخنگاری چیست؟ اگر چه مورخان ایران تعاریف مختلفی از آن به دست دادهاند، شاید مناسب ترین و نزدیکترین تعریف به معرفت تاریخی در میان تعاریف مورخان ایرانی، تعریف دکتر هاشم آقاجری باشد: انعکاس زبانی ادراکات تاریخی. در اثر دکتر هادی عالم زاده و دکتر صادق سجادی نیز این تعریف دربارهی تاریخنگاری ارائه شده است: توصیف مکتوب احوال و اعمال انسان را به هر روش و مبتنی بر هر مکتب و رعایت شیوهی تنظیم و تدوین، میتوان تاریخنگاری خواند که در معنای خاص ثبت وقایع و احوال سیاسی و اجتماعی هر قوم یا جامعهی جهانی اطلاق میشود.(عالم زاده، ۱۳۷۹، ۱۱). هر دو تعریف بر نکتهای اساسی تأکید دارند: تجلی بیرونی(زبانی یا مکتوب). اما تجلی بیرونی چه چیزی؟ در این بخش دوم دو تعریف با یکدیگر همنظر نیستند؛ یکی بر انعکاس ادراکات تاریخی تأکید میکند و دیگری بر انعکاس روشمند رخدادهای گذشته. یکی بر معرفت تأکید دارد و دیگری بر روشمندی و البتههر دو نکته مهم است. نکتهای اساسی در هر دو تعریف است اگر چه یکی بر ویژگیشکلی(روش) و دیگری بر ویژگی محتوایی تاریخنگاری تأکید دارد، ولی موضوع اساسی در هر دو یکی است. ادراک تاریخی هم تجلی شکلی و روشی دارد و هم نمود محتوایی. شاید بتوان تعبیری را بهکار گرفت که هم شکل و هم محتوا را پوشش دهد. هر چند هر یک از تعاریف دوگانهی یاد شده با کمی توسع میتواند هر دو حوزه را پوشش دهد. تجلی زبانی یا مکتوب رخدادهای گذشته، بهصورتی که در بردارندهي ذهنیت و ادراک تاریخی باشد تاریخنگاری نامیده میشود. این ذهنیت تاریخی هم میتواند در شکل نمود داشته باشد و هم در محتوا. مورخی که تاریخ را بر اساس روش سالشمارانه تنظیم و تدوین میکند، هر چند به کاری شکلی میپردازد، ولی این ویژگی شکلی اثر او نشان دهندهی ادراک تاریخی او نیز هست و این ویژگی شکلی در خاک معرفت تاریخی ریشه دارد. بنابر این وجه لاینفک آثاری که درحوزهی تاریخنگاری قرار میگیرند بهره مند بودن از همین ذهنیت تاریخی است. شنیدهام که برخی استادان رشتهی تاریخ از منابع تاریخنگاری سخن میرانند. منابع تاریخنگاری واجد معنای خاصی است که باید روشن شود. در یک نگاه وسیع میتوان از همهی آثاری که داری ذهنیت تاریخی است، به عنوان منابع تاریخنگاری نام برد. چون موضوع تاریخنگاری آثاری است که بهشکلی همان ذهنیت تاریخی را داشته باشد(هر چند بسیار رقیق، مختصر و محدود). در معنای بسیار خاص و اصطلاحی منابع تاریخنگاری را باید منابعی دانست که موضوع آن منابع اختصاصاً تاریخنگاری است. کتاب سخاوی با عنوان الاعلان باالتوبیخ یکی از همین منابع بهشمار میآید چرا که موضوع آن تاریخنگاری است. بنابر این اثری مانند تاریخ بیهقی نیز که واجد تأملاتی در موضوع تاریخنگاری است، در شمار منابع تاریخنگاری قرار میگیرد. رخدادهای گذشته در آثار پرشماری انعکاس یافته است؛ آیا همهی آن آثار را باید منبع تاریخنگاری دانست؟ بهتر است تفکیک و تمایزی میان گونههای مختلف این آثار قائل شویم آنها را در چند دسته بررسی کنیم: ۱) منابع اطلاع تاریخی ۲) منابع تاریخی ۳) منابع تاریخنگاری منابع اطلاع تاریخی، به هر گونه اثر یا خبری گفته میشود که بتوان از آن برای آگاهی از گذشتهی انسان و جوامع انسانی استفاده کرد. آثار باستانشناختی شواهدمردمشناسانه، آثار معماری و همچنین کتب و نوشتههایی که با موضوع جغرافیا، ادبیات، کلام، فقه، فلسفه و دیگر معارف بشری پدید آمده و میتوان از آن آثار به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر ابعاد و زوایایی از گذشتهی انسان آگاهی یافت ار منابع اطلاع تاریخی مینامیم. برای مثال در یک اثر ادبی، دیوان شعر یک شاعر، موضوع کار او تاریخ نیست. همچنین او اثر خود را به قصد ثبت آگاهی تاریخی پدید نمیآورد(در غالب موارد)، ولی در گوشهها و پارههایی از اشعار او میتوان آگاهیهایی دربارهی زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مردم عصر او پی برد و آگاهی یافت. در این آثار نه موضوع تاریخ غلبهای دارد و نه آگاهی تاریخی نسبت به اطلاعات دیگری که در اثر آمده از نسبت کمی در خور نگرشی برخوردار است. شرح نهجالبلاغهی ابن ابیالحدید اگر چه آگاهی هاییهای تاریخی بسیاری را در خود دارد، ولی منبع اطلاع تاریخی بهشمار میآید. منابع تاریخی منابعی است که در بارهی موضوع دیگری پدید میآیند، هدف از تولید آن آثار تولید اثر تاریخی نیست و در نهایت در شکل و محتوا، ذهنیت تاریخی در آن دیده نمیشود. اسناد و منشأت و مکاتبات تاریخی منبع تاریخی محسوب میشود، ولی منبع تاریخنگاری نیست. آثار دیگری که مواد خام تاریخ را درخود دارد، ولی در روش و محتوا دارای ذهنیت تاریخی نیست، منبع تاریخنگاری بهشمار نمیآید. تذکرةالملوک یک منبع تاریخی است و برای پژوهش در تاریخ اقتصادی عصر صفوی اهمیت تمام دارد، ولی یک منبع تاریخنگاری محسوب نمیشود. بر این اساس من کتاب الخراج قاضی ابو یوسف یعقوب بن ابراهیم(د.۱۸۲ه.ق.) را منبع تاریخی میدانم و نه منبع تاریخنگاری، مگر اینکه استدلال شود که در آن ذهنیت تاریخی(در شکل و محتوا) وجود دارد که در آن صورت به بررسی دقیقتر اثر نیاز میافتد. هر چند مولفان کتاب تاریخنگاری در اسلام خود اشاره کردهاند که: فواید تاریخی بسیار میتوان از آن برگرفت(همو،۱۳۷۹، ۱۱۴). شک دارم که آیا ثار ملل و نحل و فرق و مذاهب یعنی کتبی چون اصول النحل عبدالله بن محمد الناشی الاکبر(د. حدود ۳۰۰ه.ق.)، فرق الشیعه ابو محمد حسن بن موسی نوبختی(د. حدود ۳۰۰ه.ق.)، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری(د. ۳۲۴ه. ق.) را میتوان منابع تاریخنگاری دانست و یا این آثار نیز منبع تاریخی بهشمار میآیند. سومین دستهمنابع تاریخنگاری است. ویژگی بنیادی این آثار را باید بهرهمند بودن این آثار از ذهنیت تاریخی دانست. با تأمل در ویژگیهای مختلف این آثار میتوان به دنبال آن ذهنیت و ادراک تاریخی بود. شیوهی نامگذاری کتاب(اینکه واژهی تاریخ در عنون کتاب قید شده باشد یا خیر)؛ بررسی هدف نوشتن کتاب(اینکه کتاب به قصد تألیف یک کتاب تاریخی نوشته شده باشد یا خیر)؛ روش تنظیم و تبویب کتاب(اینکه مقولهی زمان، تقدم و تأخر زمانی و تقسیمات زمانی در تنظیم و تبویب کتاب در نظر گرفته شده با شد یا خیر)؛ محتوای کتاب(اینکه در میان مطالب کتاب ادراک تاریخی و معرفت تاریخی بر ادراکات دیگر و معارف دیگر از نظر کمی و کیفی غلبه دارد یا خیر) و در نهایت نسبت موضوع تاریخ و مضامین و مفاهیم دیگر(اینکه موضوع و مضمون تاریخ بر موضوعات و مفاهیم دیگر از نظر کیفی و کمی غلبه دارد یا خیر) از مسائلی است که بررسی آن میتواند روشن کند یک اثر در زمرهی منابع تاریخنگاری است یا خیر. این ادراک و ذهنیت تاریخی البته در همهی منابع تاریخنگاری به یک اندازه وجود ندارد. و از جهت مشخص و واحدی هم برخوردار نیست. گاهی تنها بهصورت غیر مستقیم قابل مشاهده و درک است. مورخی همانند طبر و سترگ او تاریخالامم و الملوک قطعاً در حوزهی بررسی ما یعنی در حوزه ي تاریخنگاری قرار دارد. او اگر چه نسبت بهآیندگان سنتی بهشمار میآید ولی در قیاس با گذشتگان سهمی چشمگیر در پیشرفت ادراک تاریخی ایفا کرده است. از نظر او عقل را در تاریخ راهی نیست و تنها راه تاریخ نقل است. عبارات او در انتهای مقدمهی کتابش در خور نقل است: ولیعلم الناظر فیکتابنا هذا أنّ اعتمادی فی کلّ ما أحضرت ذکره فیه مما شرطت أنی راسمه فیه، إنما هو علی ما رویت من الاخبار التّی انا ذاکرها فیه، والآثار التّی أنا مسندها الی رواتها فیه، دون ما ادرک بحجج العقول، و استنبط بفکر النفوس، الاّ الیسیر القلیل منه، إذا کان العلم بما کان من اخبار الماضین، و هو کائن من انباء الحادثین، غیر واصل الی من لم یشاهدهم ولم یدرک زمانهم؛ الاّ بإخبار المخبرین و نقل الناقلین، دون الاستخراج بالعقول، و الاستنباط بفکر النفوس.(الطبری، ۱۹۸۸م.، ۱/۱۳) این نگاه طبری بخشی از ادراک مورخانهی اوست. او دربارهي تاریخ میاندیشد و دربارهی آنچه در این زمینه اهمیت دارد و باید بدان عمل کرد توضیح میدهد، هر چند تأملات او تا حدو د زیادی تحت تأثیر شخصیت او بهعنوان یک محدث قرار دارد. امیدوارم این نوشته با نظرات مورخان و صاحبنظرانی که به این دانش علاقهمندند مواجه شود و بتوانم آن را با توجه به نظرات گوناگون گسترش و عمق بیشتری بخشم.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 22 بهمن 1386 ساعت 12:55 بعدازظهر (نظر بدهید)
تاریخ شفاهی در ایران، نام کتابی است که توسط آقای ابوالفضل حسن آبادی، مدیر گروه اسناد در مدیریت اسناد و مطبوعات آستان قدس رضوی به رشتهی تألیف درآمده و در سال 1385 از سوی سازمان کتابخانهها، موزهها و مرکز اسناد آستان قدس رضوی به زینت طبع آراسته شده است. این کتاب در 300 صفحه و در قطع وزیری به چاپ رسیده است. کتاب یاد شده دارای این بخشهاست: مقدمه، فصل اول (درآمدی بر پژوهش و کلیات)، فصل دوم (مروری بر پیشینهی تاریخ شفاهی در ایران و جهان)، فصلسوم(یافتههای پژوهش)، فصل چهارم(موانع موجود در تاریخ شفاهی)، فصل پنجم (راهکارها و راهبرها)، پیوستها(19پیوست)، منابع (به تفکیک منابع هر فصل)، ضمایم (دو ضمیمه) و نمایهها (نمایهی اصطلاحات و اماکن). در این نوشتار کوتاه قصد ندارم که کتاب را بهصورت جامع و اساسی معرفی و نقد کنم. علاقهمندان این حوزه و مخاطبان کتاب، خود آن را خواهند خواند و بهره خواهند برد. از آنجا که این رشتهی علمی در ایران نوپاست و هنوز راه دشواری را پیش رو دارد، این پژوهش را باید بهعنوان یکی از نخستین کتبی که در این عرصه بهرشتهی تألیف درآمده است ارج نهاد و پاس داشت. تنها چند نکته دربارهی موضوع بحث کتاب بهنظرم میرسد که مطرح میکنم. 1) نخستین نکته دربارهی اهمیت تاریخ شفاهی در تدوین تاریخ ایران است. انتظار میرفت مؤلف محترم کتاب در این زمینه داد سخن دهند و ابعاد و زوایای این موضوع را بشکافند و بر آن تأکید ورزند. حتی در فصل دوم و نخستین عنوان آن فصل بهگونهای شایسته به معرفی و ذکر وجوه اهمیت تاریخ شفاهی پرداخته نشده است. چند سال قبل دوستی دربارهی باستان شناسی پنج هزار سال بعد صحبت میکرد. در آغاز شگفت زده شدم و طرح موضوع را به حساب شوخ طبعی آن دوست گذاشتم، ولی با تأمل بیشتر اهمیت موضوع را درک کردم. راستی اگر قرار است مردم آینده(پنج هزار سال بعد) به باستان شناسی بپردازند، مواد کار آنان همان بناها، شهرها، راهها، ظروف، صنایع و جوامعی خواهد بود که امروزه وجود دارد و یا در آیندهای نزدیک و دور بهوجود میآید. اگر امروز در طراحی درست و ساخت اصولی شهرها و بناها و دیگر موارد مرتبط با باستان شناسی، اهتمام جدی داشته باشیم، مواد خام کار باستان شناسان آینده برایشان بهخوبی مهیا خواهد بود. شاید بتوان تاریخ شفاهی را بهگونهای با این بحث مرتبط دانست. اگر امروز مواد خام تاریخ برای مورخان آینده فراهم آید آنان با مشکل از دست رفتن منابع و گزارشها دست بهگریبان نخواهند بود. 2) نکتهی دیگر طرح این پرسش است که تاریخ شفاهی تکنیکی است برای جمع آوری اسناد و مواد خام کار تاریخی یا ایکه خود نوعی تاریخنگاری است؟ مسلماً تاریخ شفاهی نمیتواند تنها در سطح جمع آوری مواد خام باقی بماند. فرد یا سازمانی که به جمعآوری مواد خام تاریخ شفاهی میپردازد، خود در گیر نوعی تاریخنگاری است. در یک مصاحبه، نوع پرسشها، جهتگیری فکری مصاحبه شونده، جهت فکری سازمانی که به تاریخ شفاهی و گردآوری اسناد و مدارک میپردازد همه از مواردی است که تا حد زیادی اجازه نمیدهد مواد فراهم آمده صرفاً مواد خام تاریخی باشد و نوعی نگرش و بینش تاریخنگارانه یا شاید ضد تاریخنگارانه نیز با آن مواد و منابع همراه است. 3) یکی از مسائلی که در اثر آقای حسن آبادی تا حدی بازتاب دارد، وضع کنونی تاریخ شفاهی در ایران است. بهنظر میرسد در ایران تحت تأثیر جهتگیری سازمانهایی که به تاریخ شفاهی میپردازند تاریخ شفاهی به دو موضوع محدود شده باشد: نخست مقولهي تاریخ سیاسی و دیگر تکنیک مصاحبه. این دو با هم در پیوند و ارتباط نزدیکند. وقتی قرار است محقق با ارادهی سازمانی که در آن فعالیت دارد به تاریخ خیلی معاصر بپردازد بهخودی خود جهت اصلی فعالیت او در تاریخ شفاهی فراهم آوردن منابع و مواد خام تاریخ سیاسی با استفاده از تکنیک مصاحبه خواهد بود. کتاب آقای حسن آبادی نیز تا اندازه ای از این جهتگیری مبرا نیست. یکی از عرصههای تجلی تاریخ فرهنگ است. تاریخ، زمانی که از چنبرهی محدود تاریخ سیاسی بیرون آید به تاریخ فرهنگ تبدیل میشود. جریانی که تاریخنگاری غرب در سدهی هجدهم تا سدهی بیستم، از مورخانی چون ویکو گرفته تا مکاتب تاریخنگاریی چو آنال و یا حتی سوبالترن پیمودند همین فاصله گرفتن از تاریخ سیاسی و توجه بیشتر به تاریخ جامعه و فرهنگ بود. ویکو زبانشناسی ، فرهنگ عامه اساطیر و ادبیات را سرچشمههای آگاهی تاریخی میدانست و بر این باور بود که مورخان میتوانند با شناخت مراحل تحول ادبیات و زبان یک ملت تاریخ آن ملت را بهتر دریابند. البته این تاریخ دیگر تنها محدود به تاریخ سیاسی نیست، هر چند آن را هم در بر میگیرد. فرهنگ عامه، شامل اوسنهها، متلها، لالاییها ترانهها، سوگسرودها و داستانها از سرچشمههای تاریخ شفاهی است، ولی در ایران به این ابعاد و جنبهها توجه چندانی مبذول نمیشود. شاید این ابعاد تاریخ شفاهی از امتیاز بیطرفی برخوردار باشد. نظر سیاسی حقیقی و اصیل مردم در همین فرهنگ انعکاس دارد و از خلال آن میتوان بهگونهی خاصی از تاریخ سیاسی نیز دست یافت. آیا آنچه در حکایات طنز آمیز مردم ایران از گذشتهی دور تا امروز دهان به دهان و سینه بهسینه بازگو شده و انتقال یافته است، نشان دهندهی ابعادی از تاریخ اجتماعی و سیاسی این سرزمین نیست؟ 4) آفات تاریخ شفاهی در چیست؟ تاریخ شفاهی در شکل سیاسی آن تاریخی مخدوش است؛ البته این به معنای بی اهمیت بودن و غیر قابل استفاده بودن آن نیست. اگر برای نشان دادن میزان وثوق منابع تاریخی خطی رسم کنیم مسلماً یک سر این خط اسناد مکتوب قرار میگیرد و در نقطهی مقابل آن تاریخ شفاهی. همهی آفاتی که در عرصهی شناخت و نقد منابع تاریخی برای خاطرات ذکر میشود، برای تاریخ شفاهی از آن گونه که ما با آن سرو کار داریم قابل ذکر است. شاید حتی بتوان پیشتر رفت و گفت که تاریخ شفاهی در قالب مصاحبه از خاطرات نیز غیر قابل اعتماد تر باشد، چرا که در خاطره نویسی تنها آفات فردی مانند غرضورزی، خود بزرگبینی، خودسانسوری، در نظر داشتن منافع فردی، خانوادگی، گروهی، طبقاتی و حزبی و در نهایت فراموشی نوشته را دستخوش دگرگونی و در نتیجه آن را از حقیقت تاریخی دور میکند، ولی در تاریخ شفاهی اغراض فرد و سازمان تهیه کنندهي مصاحبه و نحوهي تنظیم، تدوین و انتشار آن نیز زیر سؤال است. تاریخ شفاهی پدیدهی نوظهوری نیست؛ تمامی تاریخ مکتوب ما پیش از آنکه مکتوب شود، بهصورت شفاهی وجود داشتهاند. مورخان ادوار پیشین تاریخ، هماره یکی از اصلی ترین منابع خود را دیدهها و شنیدههای خود میدانند؛ آنچه خود به معاینه دیدهاند و یا از شاهدان و راویان ثقه شنیدهاند. ظاهراً همین بخش از شنیده و دیده به کتابت درآمدهی تاریخ مورخان هم بخش اصیل و معتبر آن محسوب میشود و کتابت مکتوبات پیشین جز نسخه برداری و رونویسی چیزی نیست و ارزشی ندارد. بنا براین از نظر زمانی ظهور تاریخ شفاهی بر مقدم است بر ظهور تاریخ مکتوب. همهی آن آفات و معایبی که در تواریخ مکتوب ما راه یافته است در تاریخ شفاهی نیز میتواند راه یابد. تاریخ از مرحلهی خلق شفاهی تا رسیدن به عرصهی کتابت از معبر تحریفهای خواسته و اشتباهات ناخواسته میگذرد. هم تاریخ شفاهی و هم تاریخ مکتوب آنگاه که سفارشی و قدرتمدار و سازمانمحور باشد، باید بهدیدهی احتیاط نگریستهشود و از آسیب درامان نیست. 5) با آنچه نوشته آمد آیا میتوان بدین نتیجه دست یافت که تاریخ شفاهی بیاهمیت و ناکارآمد است؟ هرگز چنین نتیجهای منصفانه و عالمانه نیست. اگر تاریخنگاری برداشت تصاویر مختلف از یک ساختمان باشد و تصاویری که از زاویه دیدهای گوناگون گرفته شدهاست بتواند آن بنا را کاملتر نشان دهد و هر زاویه دید به کاملتر شدن تصویر یاری رساند، بنا براین تاریخ شفاهی نیز ارزشمند و در خور تقدیر است. طبیعتاً مجموع آنچه با دیدگاهها و سلیقههای متفاوت و متضاد گردآمده در کنار هم قرار گرفته است به خلق تصویری نسبتاً کامل منجر خواهد شد. هر مصاحبه، مصاحبهي دیگر را نقد و تصحیح خواهد کرد و بر حقایق تاریخی خواهد افزود. تاریخ شفاهی، بهمثابه مواد خام تاریخنگاری فردا از قرار گرفتن زیر تیغ نقد تاریخی گریز و گزیری ندارد. همهی آنچه امروز فراهم میآید هم ضروری و با اهمیت است و هم سودمند و کارآمد. تاریخ شفاهی حتی در سیاسیترین شکل آن بهتاریخنگاری فردا غنا خواهد بخشید. 6) کارهایی از نوع کار آقای ابوالفضل حسن آبادی دارای تقدم فضل و فضل تقدمند. بدون تردید کار ایشان در عرصهی تاریخ شفاهی از پیشگامان و طلایه داران این عرصه بهشما میآید. اگر چه در شکل و محتوای کتاب برخی ناپختگیها و شتابزدگیها بهچشم میآید، ولی بهنظر میرسد میتواند در این عرصه فتح باب خوبی بهشمار آید. شاید تأمل بیشتر در عرصهی مباحث نظری تاریخ شفاهی بتواند کتاب را کاملتر کند و بر غنای آن بیفزاید.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 14 بهمن 1386 ساعت 11:48 بعدازظهر (نظر بدهید)
در یادداشتی که در پست پیشین نوشتم،بر نقش کلان نگری در ادراک تاریخی سخن راندم و از به نقل از استادم دکتر نوایی از بیبهره بودن نویسندهي مرآتالوقایع مظفری از چنان شم و نگرشی سخن راندم. شاید چنین به نظر رسد که چنین ادراکی برای کسانی که در متن رخدادها قرار دارند قابل حصول نیست و انتظار درکی کلان و شناخت فرآیندها از کسانی که در متن رخدادها زندگی میکنند انتظاری نامعقول است. برای اینکه پیشاپیش بر نادرستی چنین گمانی تأکید کرده باشم نمونهای متفاوت را هم ذکر میکنم. نمونهای از درک کلان از جریانها و فرایندهای تاریخی از کسانی که در متن رخدادها میزیستهاند و بهتمامی با آن رخدادها درگیر بودهاند. بونصر مشکان مرد نخبه و کاردانی که از یگانگان روزگار خویش بوده، بهترین نمونه برای این چنین ادراک و شناختی است. درک او از فرایندهای تاریخی روزگار خود چنان عمق و گسترهای دارد که در هیچیک از مورخان مسلمان ـ به جز عبدالحمن بن خلدون ـ نظیر آن را نمیتوان سراغ گرفت. البته او مورخ نبود و این درک عمیق نتوانست در گزارشهای تاریخی انعکاس یابد و بهکار مورخان بیاید، ولی بونصر این درک و نگرش را به شاگرد خود ابوالفضل بیهقی انتقال داد و ما در اثر بیهقی نیز با این کلان نگری مواجهیم. در حقیقت، همهی آنچه ما از نوشتههای بیهقی در اختیار داریم شرح و تعلیل فرایند«سقوط غزنویان و ظهور سلجوقیان» است. او در این فرایند دو جریان سیاسی «پدریان» و «پسریان» و عملکرد آن را نقد و بررسی میکند و در تمامی این بررسیها نگرشی کلان و وسیع دارد. با این حال، نمیخواهم شاهد خود را در این کلیات خلاصه کنم. مثال مورد نظر، از قول بیهقی نقل شده، ولی نشان دهندهي بینش و نگرش بونصر مشکان است. در شرح حوادث تابستان سال 424، بیهقی مینویسد از بار عام بونصر مینویسد و رسیدن نامهی صاحب برید ری که از ترکمانان گفته بود و اینکه «بههیچ حال آرام نگیرند» و «از ایشان زمان زمان فسادی» تازه خواهد رفت. بونصر نبود و بوالفضل بیهقی حضور داشت. به دنبال بونصر فرستادند و دوساعت بعد آمد. پس از گفتگو ها بونصر به بیهقی گفت: « بدان یا بوالفضل که تدبیری پیش گرفته آمده است که از آن بسیار فساد تولد خواهد کرد»(بیهقی، ص511). از سطور بعد تاریخ بیهقی درمییابیم که آن تصمیم نادرست فرستادن نیرویی برای درگیری با ترکمانان در ری و هرات و آوردن «بنههای آنان» به غزنین بود و بیهقی و بونصر نامههای محرمانهای در این زمینه تهیه کردند و فرستاده شد. پس از این ماجرا، بونصر به بیهقی گفت که به وکیل بونصر در گوزگانان و کروان نامهای بنویسد « تا ده هزار گوسپند از آن من که بهدست وی است، میش و برّه در ساعت که این نامه بخواند در بها افکند و بهنرخ روز بفروشد و زر و سیم نقد کند و بهغزنین فرستد». بیهقی از کار بو نصر شگفت زده شده بود که «اگر امیر فرمود تا ترکمانان را بهری فروگیرند، این گوسپندان را به رباط کروان بهنرخ روز فروختن معنی چیست؟» بونصر که شگفت زدگی بوالفضل را دریافته بود علت کار خود را برای وی چنین توضیح داد: «بدان که این فرو گرفتن ترکمانان رایی است نادرست و تدبیری خطا که بههیچ حال ممکن نشود سه چهار هزار سوار را فرو گرفتن. و از آنجا سلطان را نامه نارسیده که ترکمانان را بهچه حیله فرو گرفتند شتابی کند و تنی چند را فرماید تا بههرات فروگیرند و بنههای ایشان را برانند و این قوم را که با بنهاند بجنبانند و خبر به ری رسد و ایشان را در شورانند و پسر یغمر از بلخان کوه درآید با فوج سوار دیگر سخت قوی و همگنان بههم پیوندند و بهخراسان درآیند و هرچه دریابند از چهار پای در ربایند و بسیار فساد کنند. من پیشتر بدیدم و مثال دادم تا گوسپندان من بفروشند تا اگرچه بهارزان بهاتر بفروشند باری چیزی بهمن رسد و خیر خیر غارت نشود که این تدبید خطا پیش گرفتهاند.»(همو، ص514-513) بیهقی توضیح میدهد که«حقّا و ثمّ حقّا که همچنان آمد که وی اندیشیده بود». ترکمانان ری گریختند و به خراسان رفتند و «از ایشان آن فساد رفت که رفت». و چهارپای گوزگانان «بیشتر براندند». پس از یکسال در غزنین بیهقی با استادش بر سر سفرهی غذا بود که برّهای فربه آوردند و بونصر گفت که برّه را از گوزگانان آوردهاند. خندید و گفت: «این برّه از بهای آن گوسپندان خریدهاند از آنکه بهرباط کروان فروختهاند».(همو، ص514) این کلان نگری و وسعت نظر زمانی در خدمت منافع شخصی قرار میگیرد که بونصر نمیتواند آن را در خدمت منافع حکومت و مخدومان خود قرار دهد؛ یعنی خود آنان چنین میلی ندارند و گوش پند شنو ندارند. او با همین دوراندیشی از تدبیر خطای مسعود با وی سخن گفته ولی وی گوش فرا نداده بود: « و خواجهی بزرگ و من درین باب بسیار بگفتیم و عاقبت کار بازنمودیم، سود نداشت که این خداوند به همت و جگر بخلاف پدر است. پدرش مردی بود حرون و دوراندیش، اگر گفتی چیزی ناصواب را که من چنین خواهم کرد، از سر جباری و پادشاهی خویش گفتی و اگر کس صواب و خطای آن را بازنمودی در خشم شدی و مشغله کردی و دشنام دادی؛ باز چون اندیشه را بر آن گماشتی بهسر راه راست بازآمدی و طبع این خداوند دیگر است که استبدادی میکند نااندیشیده».(همانجا) چنین است که میتوان گفت آن کلان نگری تاریخی و دریافتن فرآیندهای تاریخی و درک مسیر تحولات آینده، هم مورخان را مورختر میکند و هم سیاستمداران و گردانندگان امور ملک را کارآمدتر. هم مورخان باید دامن خود را از استغراق در جزئیات برچینند و رخدادهای جزئی را در جای خود در پازلی کلان قرار دهند و معنای گستردهی آن را درک کنند و هم سیاستمداران باید بدین بینش مسلح باشند تا از درک تحولات روزگار خود باز نمانند.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 28 آذر 1386 ساعت 10:31 بعدازظهر (نظر بدهید)
مرآتالوقایع مظفری شرح وقایع روزگار پادشاهی مظفرالدین شاه قاجار است که به خامهی عبدالحسین خان ملکالمورخین نگارش یافته، به کوشش استاد دانشمند شادروان دکتر عبدالحسین نوایی تصحیح شده و با اهتمام و عنایت مرکز نشر میراث مکتوب در دو مجلد به زیور طبع آراسته شده است. کتاب ویژگیهای منحصر بهفردی دارد که شایستهي بررسی و واکاوی مستقلی است. شرح حال مؤلف کتاب و ویژگیهای اثر را مصحح ارجمند آن در مقدمهای که بر کتاب نوشتهاند بیان داشتهاند. در آغازین سطور مقدمه آمده است که کتاب یادداشتهایی است دربارهي حوادث ایران و شرح رنجهای مردم این سرزمین در فاصلهی ذیالقعدهي 1314 هجری قمری تا 1324 قمری و 1285خورشیدی و به تعبیر دیگر عصر سلطنت مظفرالدین شاه از نویسندهی پراحساس و سوخته دل و بزرگوار و دلسوزی به نام عبدالحسین خان ملک المورخین که بعدها لسان السلطنه لقب گرفت و کتابهای دیگری هم نوشت و شهرتی فراوان یافت. هدف من در این یادداشت معرفی کامل و جامع کتاب نیست. هدف دیگری دارم و آن ارائهی نمونه و مثالی در تأیید برخی مباحث تاریخنگاری و فلسفهی تاریخ است. برای برآوردن این هدف، ابتدا به آن مباحث اشاره میکنم. در مبحث روش شناسی تاریخی همواره بر نکاتی چند تأکید میشود: نخست اینکه زمان مهمترین عامل مقوم تاریخ است. نمیتوا حوادثی را که مشمول گذر زمان نشدهاند تاریخی دانست. برای آنکه مورخان از حادثهای درک کامل و قابل اعتماد و استناد بیابند باید زمان زیادی از آن بگذرد و نتایج آن رخدادها بسط و گسترش بیابد و آن حادثه را از طریق نتایج آن و آن بذر را از طریق میوههای آن بشناسیم و بتوانیم دربارهی آن گفتگو کنیم. دربارهی اینکه این زمان چقدر است نمیتوان قاعده و قانونی ثابت ارائه کرد و عدد و رقمی واحد بهدست داد. بیش از هر چیز، این زمان به ماهیت خود رخداد و حوادث پس از آن رخداد بستگی دارد. گاهی دربارهی یک رخداد میتوان پس از گذشت چند دهه گفتگو کرد و زمانی حتی گذشت یک قرن نیز شرایط را برای گفتگو از یک رویداد فراهم نخواهد کرد. نکتهی دیگر دربارهي اختلاف دو گونه روایت تاریخی است؛ روایتی که همزمان با وقوع رخداد و یا در زمانی نزدیک به آن خلق میشود با روایتی که در زمانی دورتر دربارهي همان رویداد پدید میآید بسیار متفاوت است. هر روایت امتیازی دارد و عیبی. روایتی که در متن رویداد خلق میشود از آفت فراموشی روایتگر برکنار است و البته این کاستی را دارد که درک کامل و عمیقی از آن در ذهن روایتگر پدید نیامده است. مورخ به هر دو روایت نیازمند است. سومین نکته این است که مورخان همواره در مظان این اتهام قرار دارند که در جزئیات رخدادها غرقند و کلان نگر نیستند و توانایی درک و توضیح فرایندهای کلان تاریخی را نداردند و برای از میان بردن این ضعف باید از دانشها و معارف کلان نگری چون جامعه شناسی و فلسفه بیاموزد. جامعه شناسی و فلسفه با نگاه کلان خود به جامعه و جهان هستی بر نگاه محدود مورخان اثر میگذارند و جهان ادراک او را وسعت میبخشند. کتاب مرآت الوقایع مظفری نمونهی خوبی برای نشان دادن درستی این سه موضوع است. کتاب در دورانی نگاشته شده، ایران در آستانهی یکی از بزرگترین تحولات تاریخ خود قرار دارد. دوران سلطنت مظفرالدین شاه دوران بلافصل پیش از مشروطه است. نویسندهای که در این دوران زندگی میکند و مینویسد، اگر به رخدادها به عنوان اجزاء یک فرایند کلان تاریخی نظر داشته باشد میتواند جهت کلی رخدادها را تشخیص دهد و میان رخدادهای گوناگون در قالب طرحی کلان ارتباط برقرار کند. اما اگر کسی در جزئیات رخدادها غرقه باشد، نخواهد توانست از به هم پیوند دادن وقایع جزئی فرایندی تاریخی را به تصویر کشد. نوشتههای ملک الورخین دربارهي مشروطه در همین چارچوب قابل بررسی و تحلیل است. به نوشتهی دکتر نوایی روایت او دربارهي مشروطه«حاوی نکات بسیار دقیقی است که در جای دیگری دیده نمیشود». او هشت ماه پیش از تحصن مردم در سفارت انگلیس از آن سخن گفته است و درباب معنای مشروطه نیز نظری متفاوت دارد. ملک المورخین با آنکه رخدادهای بسیار مهمی از جمله شکست روسیه از ژاپن و موفقیت مردم روسیه در تشکیل دوما و برخوردار شدن مردم روسیه از آزادیهای نسبی سیاسی را نظارهگر است و گزارش میکند، نمیتواند میان این حوادث و آنچه در ایران میگذر ارتباط معنا داری برقرار کند. او رخدادهای سالهای پیش از مشروطه را را روز به روز نوشته ولی غافل است که آن سرو صداها و کشت و کشتارها سرآغاز فصل نوینی در تاریخ ایران خواهد شد. استاد تاریخ شناس ما، شادروان دکتر نوایی بهدرستی در مقدمهی کتاب بدین نکته اشاره کرده است. او مینویسد: «نویسندگان تاریخ مشروطیت مثل کسروی و ملک زاده و امیرخیزی و دیگران سالها بعد از آن وقایع که مشروطیت با همه فراز و نشیبها و زشتیها و زیباییهای ظاهر شده و آثار خوب و بد آن مشخص شده بود به جمع آوری مطالب و تحریر وقایع دست زده بودند و بالنتیجه نسبت به آن وقایع و تبعات آن میتوانستند اظهار نظر و تجزیه و تحلیل کنند. اما ملکالمورخین اصلاً نمیدانست که سرانجام این جنبشها و کوششها چه خواهد بود و مآل کار به کجا خواهد انجامید، به همین جهت آن حوادث را به صورت پیشامدهای روزمرّه میدید نه مقدمهي یک حادثهی عظیم که بد یا خوب زندگی مردم و حیات کشور را دگرگون خواهد نمود.(مرآتالوقایع،1/بیست و پنج)» گزارش ملکالمورخین دربارهی مشروطیت نمونهی گزارشی از درون رویداد و گزارش کسروی و ملک زاده و امیرخیزی گزارشهایی از بیرون رویداد و با فاصلهی زمانی از آن است. بنابر این هر یک واجد محاسن و معایب خاص خود است. به دانشجویان تاریخ توصیه میکنم یک بار مرآتالوقایع مظفری را با این دیدگاه بخوانند و بسنجند.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 28 آذر 1386 ساعت 8:47 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
در حلقهی کاتبان، در قسمت لینکهای روزانه مطلبی دیدم دربارهی معرفی کتاب مهاجرت علمای شیعه از جبل عامل به ایران در عصر صفوی. دربارهاین کتاب که در سال ۱۳۷۰، به عنوان رسالهی کارشناسی ارشد آن را نوشتم و پس از هفت سال که در انتشارات امیر کبیر خاک میخورد، سرانجام از زیر چاپ درآمد، مطالب متعددی نوشته شده است. بیشتر این مطالب با نگاهی مثبت نوشته شده و اگر هم نقدی در کار بوده، بسیار منصفانه بوده است. مقالهای در یکی از مجلات قم نوشته شد که هیچوقت آن را ندیدم و از مضمون و جهتش مطلع نشدم. در آینهی پژوهش و کتاب ماه تاریخ و جغرافیا نیز مطالبی در بارهی آن نوشته شد، که بیشتر معرفی کتاب بود تا نقد. اخیراً هم سایت پیک نت در سه شماره مطالبی دربارهی آن نوشت و همان نوشته به سایتهای متعدد دیگر راه یافت که با مقاصد سیاسی خاصی نوشته شده بود و شأن و جایگاهی نقدی عالمانه و منصفانه را نداشت. تیتر اولین مطلبی که در پیک نت نوشته شد چنین بود: کتابی که در ایران به سرعت نایاب شد! دوستان آشنا با بازار کتاب میدانند که این کتاب را که با شمارگان ناچیزی یازده سال پیش انتشار یافت(۱۵۰۰نسخه) هنوز هم در تهران میتوان یافت و نه نایاب شد و نه جمعآوری و خمیر شد. چاپ مجدد کتاب هم در دستور کار انتشارات امیرکبیر قرار دارد و مطالب پیک نت دربارهی کتاب از بن نادرست است. نقد دیگری هم استاد ارجمند دکتر اسماعیل نوری علا در یکی از جمعهگردیهایش بر آن نوشت که آن را باید تنها نقد دقیق، عالمانه و منصفانهی کتاب دانست. در آن نقد هم از نکات مثبت کتاب سخن به میان آمده و هم به ضعفها و نکات قابل انتقاد آن اشاره شده است. مقالهی دکتر نوری علا را به رغم دیدگاههای انتقادی آن که گاه نیز گزنده است ارج مینهم و از انتشار آن خوشحال شدم. این نوشتهی اخیر نیز بیشتر رویکردی انتقادی دارد و البته در مقدمهی مقاله تا اندازهای نیز کتاب را یهعنوان پژوهشی ژرف ستوده است. نکتهی اصلی موضع انتقادی مقاله متوجه این نکته است که تشیع در ایران به زور شمشیر رسمیت نیافت و دارای زمینههایی فرهنگی بود. دربارهی این انتقاد چند نکته را باید متذکر شوم: ۱) در اینکه زمینههای رسمیت یافتن تشیع در ایران از چند سده پیش از به قدرت رسدن صفویان در روندی بسیار زمانمند فراهم شده بود، تردیدی وجود ندارد. اینکه کتاب در فصول نخستین به معرفی چگونگی تحول عناصر مؤثر در نهضت صفوی، همانند تشیع امامی و تصوف از سقوط بغداد و انقراض خلافت عباسی تا سدهی دهم پرداخته، مؤید این مدعاست که نگارنده رسمیت تشیع توسط صفویان را متکی به تحولی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار زمانمندی میداند که یک سر آن در ایران است و رشتهی دیگر آن در جبل عامل. ۲) تأمل کوتاهی دربارهی موضوع کتاب نیز نشان میدهد که صفویان برای تثبیت تشیع در ایران به سراغ تکاپوهای فرهنگی رفتند. اگر نگارنده رسمیت تشیع در ایران را نتیجهی زور مداری و شمشیر صفویان میدانست اساساً زحمت انجام چنین پژوهشی را بر خود هموار نمیکرد. ۳) نادیده گرفتن واقعیات تاریخی، گمراه کننده و نادرست است. چه کسی میتواند منکر تشکیل گروهی با عنوان تبرائیان در عصر اسماعیل یکم صفوی شود؟ دستهای که تشکیل آن دقیقاً با نقاصدساسی و مذهبی شاه اسماعیل همخوانی داشت و در همهی منابع تاریخی از عملکرد آنان بهروشنی سخن گفته شده است. چه کسی میتواند از وجود گروه زنده خواران یا چگنیها در میان نیروهای اسماعیل یکم، به ماهیت خشونت مدار صفویان پی نبرد؛ گروهی که کارش خوردن دشمنان شاه صفوی آن هم بهصورت زنده بود و دست کم تا زمان شاه عباس صفوی بهعنوان یک رستهی نظامی در خدمت صفویان باقی ماند. سخن گفتن از شمشیر اسماعیل یکم بههیچ رو غیر تاریخی نیست و ماهیت نظامی حکومت صفوی بر پژوهندگان تاریخ آن دوران آشکار است. ۴) نکتهی اصلی کتاب این است که پدیدهی استفاده از زور در روزگار صفویان جای خود را به تلاش و تگاپوی فرهنگی داد و با و رود علمای شیعهی جبل عامل به ایران، فصل جدیدی در ترویج تشیع امامی در ایران گشوده شد. در پایان تنها میتوانم سپاس عمیق خود را از نوشته شدن چنین مقالاتی ابراز کنم و اطمینان دارم که چنین نقدهایی میتواند نویسندهی کتاب را راهنمایی کند. شاید اگر نویسنده امروز بخواهد در آن زمینه پژوهش کند، با توجه به گذشت ۱۶ سال از آن کار، پژوهش او از لونی دیگر باشد.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 2 آبان 1386 ساعت 7:51 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای مطالعهٔ این یادداشت به وبگاه شخصی من به آدرس ذیل مراجعه فرمایید: http://www.fmonfared.com/weblog/?id=5
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 18 شهريور 1386 ساعت 8:46 بعدازظهر (نظر بدهید) |
| najva.kateban.com -- copyright: 2007 © -- Powered by kateban.com |