najva.kateban.com - Articles by Dr. Mahdi Farhani Monfared


--(صفحه اصلى)--
جستجو
نویسنده

 
 
 
   

فهرست آثار
 
 
   نخستین اثری که به قلم من انتشار یافت، یک شعربود.سال 1361، وقتی هنوز سال سوم دبیرستان بودم، اولین شعرهایم در مطبوعات منتشر شد و تقریباً تا سال1366 به ...

موضوع ها
آرشیو
  • ۱۳۸۶
  • خرداد
  • تير
  • مرداد
  • شهريور
  • مهر
  • آبان
  • آذر
  • دي
  • بهمن
  • اسفند
  • ۱۳۸۷
  • فروردين
  • ارديبهشت
  • خرداد
  • تير
  • مرداد
  • مهر
  • ۱۳۸۸
  • ارديبهشت
  • بهمن
  • اسفند
  • آخرین نوشته ها
  • راز طنز
  • تاريخ و رسانه
  • همایش ملی خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی
  • نوشته‌های بی‌مخاطب
  • گزارشی از برگزاری هفتمین کنفرانس دوسالانه‌ی مطالعات ایرانی در کانادا
  • تاریخ ایران و دنیای غزل حافظ
  • تأسیس رشته‌ی ایرانشناسی و باقی قضایا
  • فلسفه‌ی نظری تاریخ و ویژگی‌های آن
  • تأملاتی در باب تواریخ سیستان
  • درباره‌‌ي دکتر فریدون آدمیت

  • سایت های دیگر
    www.fmonfared.com
    برای ما بنویسید
    نظرات دیگران:
    elham malekzadeh از

    از اينكه ناصرالدين شاه افكار جالبي داشته نبايد گذشت،ولي آيا مي توان به واقعيتي كه در سخن او بوده اعتقاد داشت؟منظورم اين است كه حقيقتي به نام يهود هست،روايات متعددي از ارض موعود هم هست،حس مالكيت و غريزه هويت هم كه انكار نشدني است،آيا اين خواسته نياز طبيعي افرادي كه در اين بن بست قرار دارند قابل پذيرش ميتواند باشد؟ناصرالدين شاه با اين نگاه آيا فردي جلوتر از زمان و رئاليست مي تواند باشد؟

    ارسال شده در سه شنبه ۱۳ شهريور ۱۳۸۶ ساعت ۱۲:۳۹ بعدازظهر

    * نام کامل:
    * ایمیل:


    صفحه وب:

    محل سکونت:


    * نظر:

    کد امنیتی:
    (لطفا کد داخل تصویر را با دقت وارد کنید.)


    آمار بازدید
    بازدیدکنندگان تا کنون : ۸۲۵۵۸ نفر
    کاربران حاضر : ۲ نفر
    تعداد یادداشت ها : ۴۷


    پر بازدیدترین یادداشت ها :


    Powered by Kateban.com
    2007-04-24

    منابع تاریخی عصر صفوی و جنبش نقطویّه

      

       جنبش نقطویّه یکی از مهمترین جریان‌های فرقه‌ای و یکی از دراز دامنه‌ترین جنبش‌های سیاسی اجتماعی ایران عصر صفوی به‌شمار می‌‌آید. به‌رغم گستردگی تکاپوهای نقطویان، در منابع تاریخی دوران آگاهی‌های بسنده‌ای دربارهٔ آنان به‌دست داده نمی‌شود. اشاره های پراکنده در منابع چنان درپردهٔ ابهام و غیر مستقیم است که این اندیشه را به ذهن راه می‌دهد که شاید نویسندگان و قلم به‌دستان دوران حق نداشته‌اند دربارهٔ نقطویان به‌صراحت بنویسند و اظهار نظر کنند. چنین تصوّری با برخی ملاحظات نمی‌تواند درست باشد؛ نخست اینکه اگر بتوان چنین اندیشه‌ای را به ذهن راه داد باید دردوران حکومت شاه عباس یکم آن هم از سال 1002هجری قمری به بعد که حکومت از اقتدار سیاسی درخوری بهره‌مند است و نقطویان نیز سرکوب شده اند، چنین سیاستی اتخاذ شده باشد. دو دیگر اینکه در همان روزگار نیز منابع تاریخی در ذکر وقایع مربوط به نقطویان با محدودیتی روبرو نبوده اند و در منابعی چون نقاوة‌الآثار فی‌ذکرالاخیار محمود بن هدایت‌الله افوشته‌ای نطنزی  و نیز تاریخ عالم آرای عباسی اسکندر بیگ منشی ترکمان به صراحت از جنبش نقطویّه و سرکوب آنان از سوی شاه عباس یکم سخن رفته است. با این حال گاهی درمنابع با پوشیده‌گویی‌ها و پنهان کاری‌هایی در اشاره به نقطویان روبرو می‌شویم که نمی‌توان برای آن  توجیه مشخصی یافت.

      یکی از این موارد در کتاب تکملة‌ الاخبار اثر عبدی بیگ شیرازی شاعر و مورّخ پرکار دوران شاه طهماسب صفوی آمده است. عبدی بیگ، آنجا که از شورش اولامه سلطان تکلّو سخن می‌راند، اشاراتی درخور تأمل دارد. پس از سرکوبی تکلّویان و فرونشاندن «آفت تکلّو» توسط طهماسب یکم که در صدد بود دست سران قزلباش را از حکومت کوتاه کند و افزون بر نام شاهی، اختیارات و اقتدار آن را نیز فرادست آورد، اولامه سلطان تکلّو سر به شورش برداشت.  عبدی بیگ می‌نویسد که چون شاه طهماسب تصمیم گرفت به خراسان لشگرکشی کند، حکم کرد اولامه سلطان که امیرالامرای آذربایجان بود با سیصد تن به سوی خراسان رود(عبدی بیگ شیرازی، تکملة الاخبار، به‌کوشش دکتر عبدالحسین نوائی، تهران، 1369خ، ص71). چنین حکمی، درست درهنگامهٔ سرکوب تکلّویان، به معنای برکناری اولامه سلطان از امیرالامرایی آذربایجان بود و سرپیچی و شورش وی را در پی داشت. او به تبریز آمد و در آن شهر دست به غارت گشود و چون از شهر بیرون رفت:

    «... بعضی از مردم طایفهٔ سارولو – که به الحاد و زندقه معروف و مشهور بودند و از غایت وقاحت اباحت مناکح خود را از یکدیگر دریغ نمی‌داشتند و بدین سبب ملقب به یارلر بودند ـ برگزیده، امارت داد و جمعی کثیر به هم رسانید. چون این خبر بعد از قرار اردو و رفع فتنهٔ تکلّو و انجام یافتن مهمات پایهٔ سریر اعلی از نصب امرا و وزرا به سمع اشرف رسید، جانقی امرای مجدد بر این قرار یافت ... ایلغار بر سر اولامه برده او را و رفقای او را به سزا رسانند»(همو، ص72).

       تا اینجا موضوع با نقطویان ارتباطی ندارد؛ این دشنام‌ها در منابع نسبت به پیروان فرقی چون اسماعیلیه و حروفیه نیز داده می‌شد و اساسا‍ً می‌توان آن را به عنوان پرخاش یک مورخ نزدیک به دربار صفوی نسبت به شورشیان توجیه کرد. موضوع زمانی جالب توجه می‌شود که اولامه سلطان با شنیدن خبر عزیمت شاه طهماسب به سوی تبریز را گریز در پیش گرفت و همچنین«جمیع مردودان و مطرودان که درتبریز جمع شده بودند از شهر بیرون جسته راه روم پیش گرفتند»(همو، ص79).روشن است که تعبیر«مردودان و مطرودان» دلالت دارد بر پیروان محمود پسیخانی گیلانی که پس از رانده شدنش از محضر فضل‌الله استرآبادی وی را محمود مردود مطرود خوانده بودند. این اشاره نه تنها اشارات پیشین را معنا دار می‌کند، بلکه می‌تواند حکایت از آن داشته باشد که در این اثنا نقطویان دیگری نیز به اولامه پیوسته‌اند.

       پرسشی که بنده نتوانسته‌ام پاسخ قانع کننده‌ای برای آن بیابم این است انگیزهٔ این مایه پنهان‌کاری و در پردهٔ ایهام و ابهام سخن گفتن چیست؟ اگر عبدی بیگ درصدد است شورشیان را دشنام دهد و آنان نقطوی بداند، چرا آشکارا سخن نمی‌گوید؟ به هرحال حکومتگران در سراسر تاریخ ایران بهانه‌هایی برای سرکوب مخالفان خود داشته‌اند؛ زمانی موضوع ارتباط با دربار فاطمیان مصر مطرح بود و اتهام قرمطی بودن؛ زمانی نیز ارتباط با دربار ممالیک بهانهٔ سرکوب و کشتار مخالفان بود و در این دوران نیز اتهام نقطوی بودن می‌توانست بهانه‌ای برای سرکوب باشد. البته باید به این نکته توجه داشت که ماجرا در دههٔ نخستین حکومت طهماسب روی داده و در این زمان شاید هنوز موضوع نقطویان دست کم برای حکومت او به‌صورت جدی مطرح نبوده باشد. آیا عبدی بیگ در صدد است بی‌آنکه به‌ نقطویان اشاره‌ای کند، با رمز نویسی  برای دستیابی به حقیقت سرنخ‌هایی را در اختیار خوانندگان خود قرار دهد؟ شاید موضوع جنبش نقطویّه حتی در این زمان به مراتب بیش از آنچه در منابع تاریخی دوران بازتاب دارد، برای حکومت صفوی مطرح بوده و اهمیت داشته‌است؟ شاید اگر بدانیم که چنین رمزنویسی‌هایی دربارهٔ نقطویان در دوران شاه اسماعیل یکم نیز نمونه دارد، بتوانیم قدمی‌به پاسخ دادن به آن پرسش نزدیک‌تر شویم.     

     

     

     

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ چهارشنبه 17 مرداد 1386 ساعت 5:32 بعدازظهر (نظر بدهید)

    مرّمت نسخ خطی در مرکز میکروفیلم نور در دهلی

     

     

     

        بهمن ماه سال 1384 با گروهی  از همکاران دانشگاهی و دوستان دانشجوی دوره‌های کارشناسی ارشد و دکترا به هند رفتیم و چند روزی از مراکز تاریخی و فرهنگی شهرهای دهلی، آگرا و جی‌پور دیدار کردیم. این سفر، از جنبه‌های مختلف سفری مفید و پربار و خاطره‌انگیز بود. آنچه در این پست از یادداشت‌هایم درصددم دربارهٔ آن بنویسم دیدار از مرکز میکرو فیلم نور است و اشاره‌ای به آنچه در روش مرّمت نسخ خطی دیده و شنیده آمد.

        مرکز میکروفیلم نور در خانهٔ فرهنگ ایران و هند قرار  داشت. رئیس مرکز آقای دکتر مهدی خواجه پیری بود. او برای تحصیل به هند آمده بود و در همانجا ماندگار شده بود. می‌گفت در شبه‌قارّهٔ هند، برای کار در زمینه فرهنگ و زبان فارسی آنقدر کار انجام نشده وجود دارد که باید برای آن عمرها صرف شود. چون آغاز به كار اين مركز مقارن بوده است با چهارصدمين سال درگذشت قاضي نورالله شوشتري (1409ق) نام نور را براي اين مركز انتخاب كرده اند. مرکز کتابخانه‌ای غنی داشت از نسخ چاپی و خطی میراث مشترک ایران و هند.

       در مرکز نور روشی نوین برای مرّمت و نگهداری نسخه‌های خطی کهن و فرسوده ابداع شده بود. در این روش ابتدا، اوراق نسخهٔ خطی از هم جدا می‌شد. اگر نسخه به مرّمت و ترمیمی نیاز داشت انجام می‌شد و آفت‌زدایی صورت می‌گرفت. پس از آن، اوراق به ماده‌ای آغشته می‌شد که خصوصیات آن را ثابت می‌کرد. پس از آن ورق در میان دولایه پوششی قرار داده می‌شد که ترکیب خاصی از مواد پلاستیکی و الیاف و نسوج بسیار نرم و در عین  حال با دوام بود. در این حالت، ورق نسخه کاملاً در برابر هر آفتی مقاوم می‌شد. ورق را می‌شد تا و یا مچاله کرد و در جیب گذاشت و خلاصه مقاومتی شگفت انگیز می‌یافت. به همگام نیاز،‌ورق نسخهٔ‌خطی را در ظرف آبی قرار می‌دادند و پوشش آن از آن جدا می‌شد بی‌آنکه به جنس، رنگ، نقش و نسوج ورق آسیبی وارد شود. دکتر خواجه پیری توضیح می‌داد که نسخه‌های خطی بسیاری را به همین روش مرّمت و آسیب‌زدایی کرده بودند.

       کار دکتر خواجه‌پیری و همکارانشان به شدت مورد توجه و استقبال قرار گرفته بود، به‌گونه‌ای که می‌گفت ما به از تبلیغ کارخود پرهیز می‌کنیم و از کتابخانه‌های مختلف برای اعمال این روش بر روی نسخ خطیشان سفارش گرفته‌ایم و به‌انجام همین کارهایی که پذیرفته‌ایم مشغولیم. همانجا  کار مرّمت یک نسخهٔ خطی انجام شد که از برخی مراحل آن به‌ویژه باز کردن روکش ورق کتاب خطی از طریق قرار دادن ورق در ظرف آب عکس‌هایی گرفتیم و یکی  از آن عکس‌ها  را تقدیم می‌کنم. مراجعه به سایت اینترنتی مرکز میکرو فیلم نور را به علاقه‌مندان توصیه می‌کنم؛ با این آدرس:

    www.noormicrofilmindia.com

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ جمعه 12 مرداد 1386 ساعت 1:04 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    تذکرهٔ یخچالیه، اثری متفاوت در تاریخ تذکره‌ نویسی فارسی

       در سال‌های دانشجویی در مشهد، گاهی روزهای جمعه به انجمن ادبی فرّخ می‌رفتم و شعری  می‌شنیدم و گاهی شعری نیز می‌خواندم. مرد خوش ذوقی در این نشست‌ها بود که هر وقت یکی از حاضران شعر یخ و بی نمکی می‌خواند، به خواهش و اصرار، شعر را از شاعرش می‌گرفت؛ با این عنوان که من درصددم تذکره‌ای فراهم آورم و حیف است نام و شعر شما زینت بخش آن تذکره نباشد! گاهی نیز طوری که نزدیکانش می‌شنیدند می‌گفت: این شعر به درد تذکرهٔ من می‌خورد. یک روز دل به دریا زدم و از او پرسیدم، واقعا‍‍ً این شعرهای ضعیف سخیف را برای تذکرهٔ ادبی جمع می‌کنید یا قصد مزاح دارید؟ او هم گفت که به‌راستی می‌خواهد تذکره‌ای از شعر ناشاعران فراهم آورد و شعر های ضعیف،‌ بی‌ نمک و خنک شاعران دروغین را در آن تذکره گرد آورد. البته این سؤالات همیشه در ذهن و دل من باقی ماند که چنین تذکره‌ای به چه کار می‌آید و آیا خوانندگانی هم خواهد داشت یا نه؟

       بعد ها در برخی فهارس نسخ خطی نام و نشانی یافتم از تذکره‌ای که با همان انگیزه فراهم آمده بود. تذکره‌نویسی در زبان فارسی با انگیزه‌های مختلف صورت می‌گرفته است. بعضی تذکره‌نویسان واقعاً می‌خواسته‌اند شعر بزرگان و معاصران خوش ذوق خویش را برای دور ماندن از دستبرد حوادث روزگاران، در مجموعه‌ای گردآورند؛ بیشتر اوقات هم شاعری درجه چندم برای اینکه شعرش در هیچ جایی ثبت نمی‌شده و خواننده‌یی نمی‌یافته، تذکره‌ای تدارک می‌دیده و صفحات متعددی از آن را به ذکر شرح حال و اشعار خود اختصاص می‌داده و از این رهگذر کام دل برمی‌آورده است(صد البته در دوران رواج وبلاگ نویسی این انگیزه دیگر معنای خود را از دست داده است). گاهی هم کسی برای حمایت از یک زبان، تذکرهٔ سرایندگان آن زبان را گرد می‌آورده و چون امیر نظام‌الدین علیشیر نوایی تذکرهٔ مجالس‌النفائس(تذکرهٔ ترکی سرایان) را فراهم می‌آورده‌است. برخی هم برای ماندگار کردن نام شاعران یک شهر یا منطقه، تذکرهٔ شاعران همان شهر یا منطقه را فراهم می‌آوردند. امّا فراهم آوردن تذکره‌ای برای ثبت اشعار سبک و بی‌ارزش انگیزه‌ای منحصر به فرد است.

        میرزا محمد علی مذّهب اصفهانی متخلص به بهار (در سنین پیری: فرهنگ)، با همین انگیزه تذکره‌ای پدید آورده و در تضاد با آتشکدهٔ‌آذر  آن را تذکرهٔ یخچالیه نام نهاده است. میرزا محمد علی، با عباراتی جزیل و انشایی به‌اسلوب آتشکده، از کردار ناپسند و گفتار ناسودمند عده‌ای از یاوه‌سرایان و هرزه‌درایان عصر خود که دعوی شاعری و سخنوری داشتند سخن‌رانده است.

      در روزگار محمد شاه قاجار که حکومت اصفهان به منوچهر خان گرجی داده شد، این میرزا محمد علی در جرگهٔ ستایشگران او درآمد و بنا به‌دستور همو کتابی مشتمل بر بیست هزار بیت در بارهٔ‌ منوچهر خان گرجی و شعرای معاصر ستایشگرش به رشتهٔ نگارش درآورد و آن را «مدایح‌المعتمدیه» نام نهاد.

       استاد شادروان محمد محیط طباطبایی در مقدمه‌ای که بر چاپ سوم تذکرهٔ یخچالیه نگاشته اند، می‌گویند که برخی معاصرین میرزا محمد به وی رشک بردند و قصاید او در مدح معتمد‌الدوله را منتحل از دیوان سید حسین مجمر زواره‌ای دانستند. بهار نیز برای کینه‌کشی از بدگویان و عیبجویان تذکرهٔ یخچالیه را مشتمل بر نظم و نثر به رشتهٔ نگارش در آورد. محیط طباطبایی می‌افزاید، هر چند نویسنده در مقدمهٔ کتاب مدعّی است که در شرح‌حال‌ها نظر به‌کسی ندارد، ولی چنانکه پدرم از قول سخنوران پنجاه سال پیش اصفهان نقل می‌کرد هر ترجمه‌ای مربوط به یکی از معاصرین اوست و تا آن زمان هنوز نکته سنجان اصفهان می‌توانسته‌اند برخی از تراجم احوال را درست با اسم و رسم یکی از معاصرین او تطبیق کنند.

        صفای زواره‌ای صاحب «انجمن روشن»، دربارهٔ این اثر می‌نویسد: «باری فرهنگ از سخنان سرد سرایان خنک اندیشه و خنک گرایان سرد پیشه گنجینه‌ای را فراهم کرده، یخچالیه‌اش نام نهاده و درهای شادمانی برروی خواننده و شنونده گشاده است. اگر چه نگارنده بر آن است که گفته‌های پریشان و پراکندهٔ‌ او از دیگر ژاژسرایان سردتر است و در خنکی خود فرهنگ از دیگر کم سنگان بی فرهنگ‌تر.

       باری، بار نخست کتاب در سال 1290 قمری به اهتمام محمد حسین ادیب ملقب به ذکاء الملک به چاپ رسیده  و گویا همان کار بعد ها تجدید چاپ شده است.  استاد شادروان احمد گلچین معانی آن تذکره را برای بار سوم به زیور طبع آراسته‌اند که در پایان مقدمهٔ کتاب تاریخ 1321 خورشیدی دیده می‌شود. همانطور که نوشته‌های پراکندهٔ بهار در این باب خیلی زود نایاب می‌شد، نسخه‌های چاپی کتاب نیز اکنون نایاب است.برای آگاهی بیشتر از این تذکره باید مراجعه کنید به خود تذکره و مقدمهٔ عالمانه و همچنین مقدمهٔ‌ فاضلانهٔ استاد محمد محیط طباطبایی در شرح حال بهار یا فرهنگ. بسیار می‌توان از این تذکره و مقلدان و آن نوشت اما برای آنکه سخن به درازا نکشد، چند بیت از قصیده ای را که در تذکرهٔ «انجمن روشن» آمده و از مؤلف تذکرهٔ‌یخچالیه است می‌آورم و  دو نمو نهٔ خلاصه شده  از شرح حال‌های تذکره را پایان بخش این نوشتار قرار می‌دهم:

    تبارک‌الله از آن روزها و آن مه و سال

    که بخت بود مساعد مرا و فرّخ فـــــــال

    زمـــــــــانه بود به‌کامم به‌روزگار شباب

     چه روز گذرانیده‌ام باین احــــــــــــــوال

    هزار سال نشاید نوشت دیوانــــــــــــــــی

    که من نوشتم آن ترّهات در یکســــــــــال

    چه غوره‌ها که فشردم من انـــدرآن بستان

    چه آبها که فسردم من انـــــــدر آن یخچال

    چو یخ فسرد دل و طبع بنده تـــــــــا کردم

    ز شعر چون یخ، یخچال خویش مالامـــال

    به روزگار من آن دام ضحک و مسخره‌ام

    که کرده‌اند به من خنده‌ها نساء و رجـــــال

    به ترّهات نگاری مرا نباشد نقـــــــــــــــص

    به‌مضحکات  نویسی رســــــــیده‌ام به کمال

    من آن عروسم در حجلهٔ‌ کمـــــال که هست

    ز ترّهات مرا گوشواره و خلخــــــــــــــــال

    مرّکب آمد نام از محمد و علــــــــــــــــــیم

    اگر چه نیست رهم در بســـــــیط بیت‌المال

    کتاب مضحکه گوئیم گشت یک خـــــروار

    اگر چه نیست کمالم فزون ز صد مثـــــــقال

    بجز مزخرف نجهد بجای خون زرگـــــــم

    فرو برند اگر نشتــــــــــــــــــریم در قیفال

    زبسکه مسخره‌ام هر کجا که می‌گـــــــذرم

    چنان بود که تــــــــو گویی رود خر دجّال

    سمند مسخرگی چون به‌زیر زین دارم

    به‌ مضحکات نویســـــی چرا نبندم یال

    همیشه کردم هجــــــــو اعزّه و اشراف

    همیشه گفتم مــــــــــــدح اشرّه و ارذال

    منم که شد تـــن مردم زمن به تــیر زبان

    ز حرف‌ها و سخن‌های سخت چون غربال

    نمونه‌ها:

    1)  در شرح حال شاعری به نام جلال می‌‌نویسد:«جلال مردی است مفطور به عدم کمال و شخصی است مشهور به خبث احوال. از نشو و نما یافتگان دارالسلطنهٔ اصفهان و از چرا دیدگان مرتع آن سامان. غباوتش را پایهٔ چندان و خرافتش را مایهٔ آنسان که شب از روز و دی از تموز ندانستی، به حدّی امساکش بر مزاج غالب گشته که هرگزش خوی از بدن و موی از ذقن برنیامدی، بلکه چون او بخیلی، به‌خیلی و در راه دنائت چون او ذلیلی دلیلی نبود... ».

     2)  در شرح حال شاعری به‌نام شوقی چنین می‌آورد:«شوقی، نامش آقا علی، جوانی بود چرخ‌تاب و از شدّت غباوتش در چرخ تاب. عظیم الّجثه، قوی البنیه و از ورزش کنان اصفهان و از پهلوانان آن سامان، لکن ریاضت در مزاجش جز تولید بلغم و در دماغش جز تسویهٔ دم نکردی ... مدتی در دارالمرز گیلان مخذول پهلوانان زمان بوده و، اینک بازآمده که طبعی قادر و شعری حاضر آورده‌ام و آن اینست:

    ندارد پنجه‌ات سرپنــــــــجهٔ شیر

    به پیش صوت تو بلبل سرش زیر

    از این درگاه تو جایی نمیرم

    اگرببرند  سرّم را به شمشیر!»

     

     

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 7 مرداد 1386 ساعت 10:15 بعدازظهر (نظر بدهید)

    دویدن و به مقصد نرسیدن

     

     

       هرچند خدمت  نویسندگان فهرست‌های کتب خطی به محققان بسیار ارزشمند و غیر قابل کتمان است، گاهی نیز پیش می‌آید که اطلاعی نادرست در یک فهرست، پژوهشگر را سرگردان می‌کند و موجب اتلاف وقت می‌شود. در زیر به چند نمونه از این موارد اشاره می‌کنم، با این هدف که نکته‌ی مبهمی روشن شود و تجربه‌ای به رشته‌ی نگارش درآید. نکته‌ٔ سوم البته به فهرست نویسی مربوط نیست و اتفاق حتماً بعد از نوشته شدن فهرست افتاده است.

     1)  زمانی دربارهٔ ‌زندگی سلطان حسین میرزا بایقرا پژوهش می‌کردم. نتیجهٔ آن پژوهش با عنوان پیوند سیاست و فرهنگ در عصر زوال تیموریان و ظهور صفویان در سال1381 از سوی انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی به چاپ رسید و سال بعد هم تجدید چاپ شد. در‌آغاز کار، در جستجوی منابع شرح حال سلطان حسین میرزا بایقرا در منابع خطی و چاپی برآمدم. در فهرست نسخ خطی کتابخانهٔ سلطنتی کاخ گلستان، تألیف بدری آتابای، مجلّد مربوط به کتب تاریخی به نسخه‌ای دستنوشته برخوردم به نام «تاریخ سلطان حسین میرزا بایقرا». این اطلاع بسیار خوشحال کننده بود؛ یک کتاب مستقل دربارهٔ موضوع پژوهش من و هر چند مؤلف آن ناشناخته بود ولی می‌توانست بسیار با اهمیت باشد.

       برای راه یافتن به کتابخانهٔ سلطنتی کاخ گلستان راهی را آغاز کردم که یک سال طول کشید. کتابخانه تعطیل بود و باید برای راه یافتن به آن از بالاترین مقام مسؤول اجازه می‌گرفتم. چون کتابخانه زیر نظر سازمان میراث فرهنگی بود، معرفی‌نامه‌ای برای یاست آن سازمان گرفتم، بعد از چند ماه معطلی پاسخی داده شد و به سراغ رئیس کتابخانه و بعد هم رئیس بخش خطی رفتم و خلاصه بعد از یک سال به مراد دل رسیدم. کتاب را برایم آوردند و با ولع خاصی خواندنش را آغاز کردم. از همان صفحهٔ اول دستگیرم شد که این معشوق خیالی را سال‌ها در خانه داشته‌ام و بیهوده اینقدر به‌دنبالش دویده‌ام. بعد از خواندن چند صفحه برایم مسلم شد که این کتاب همان جلد هفتم کتاب روضة الصفای میر خواند است که توسط خویشاوندش خواند میر نوشته شده‌است. چون اولین برگ کتاب کنده شده‌بود و نام مؤلف روشن نبود، فهرست نویس نتوانسته بود تشخیص دهد موضوع از چه قرار است و کتاب متعلق به کیست! نمی‌دانم نسخه‌ای هم که به همین نام در کتابخانهٔ آکادمی‌علوم ازبکستان در تاشکند وجود دارد از همین قبیل است یا نه.

      (2 روزگاری که در فرهنگستان زبان و ادب فارسی در گروه دانشنامهٔ زبان و ادب فارسی در شبه قارّهٔ هند مشغول به کار بودم، مدخلی به دستم دادند با عنوان «آقا شفیعای لاهوری». ظاهراً این نام از فهرست نسخه‌های خطی فارسی کتابخانه‌ٔ گنج بخش، تألیف دانشمند ارجمند و فاضل جناب آقای دکتر عارف نوشاهی استخراج شده بود. پس از مدتی گشت و گذار در منابع سر انجام دریافتم که پای این جناب آقا شفیعا هرگز به لاهور نرسیده‌است و شرح حالش به دانشنامهٔ شبه قارّه ارتباطی پیدا نمی‌کند. این جناب، لاری بوده نه لاهوری و هرگز در عمر خود پا را از لار بیرون نگذاشته است! یادداشتی نوشتم و قرار شد آن مدخل از فهرست مدخل‌های دانشنامه حذف شود.

     

    3) دربارهٔ حکیم آذری اسفراینی تحقیق می‌کردم. «بهمن‌نامه» یکی از آثار اوست که در شبه قارّه درباه سلسلهٔ بهمنیان دکن سروده و البته ناتمام مانده است. بعد از جستجوی فراوان در یافتم که از نسخه‌ای از آن کتاب که به شمارهٔ 2780 Orدر کتابخانهٔ موزهٔ بریتانیا نهداری می‌شود، میکروفیلمی هم در کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران وجود دارد.  این نسخه به شمارهٔ 1/738  در فهرست میکروفیلم‌های کتابخانهٔ مرکزی دانشگاه تهران آمده و با نسخه‌ای از«گرشاسبنامه» همراه است، یعنی باید باشد!

       بعد از جستجو معلوم شد که همان تکه از میکروفیلمی که  از «بهمن نامه» در آن مجموعه فهرست شده است، موجود نیست و جای آن خالی است. به هر حال برایم مهم بود که این کتاب واقعاً همان اثر آذری اسفراینی است یا نه. در سفر سال گذشته به لندن هم سعی کردم  این نسخه را در کتابخانه بریتانیا جستجو کنم که نشد و شرح آن مفصل است و شاید زمانی جایی آن را نوشتم. همیشه پس از ناکام ماندن چنین جستجوهایی، بی‌آنکه به دنبال مسبب و مقصر ناکامی و کوتاه ماندن دستم باشم، بیتی از یکی از مشهورترین غزل‌های فروغی  بسطامی به خاطرم خطور می‌کند:

    یک قوم نکوشیده رسیدند به مقصد

    یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ شنبه 6 مرداد 1386 ساعت 1:46 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    راز دستار نشابوری و موزهٔ میکائیلی

     

     

    «حسنک پیدا آمد بی بند، جبّه‌یی داشت حبری رنگ با سیاه میزد، خَلَق‌گونه، درّاعه و ردائی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده و موزهٔ میکائیلی نو در پای ...»(بیهقی، 229).

      این پاره در تاریخ بیهقی در داستان بر دار کردن حسنک وزیر آمده است؛ جایی که حسنک به مجلسی آورده می‌شود که قرار است اموالش را مصادره کنند و او نیز مطابق رسم زمان انتقال آن اموال به سلطان را بپذیرد، گواهی دهد و دم بر نیاورد! به آن مجلس و آنچه در آن مجلس گفته و شنیده شد نمی‌پردازم. در آنچه نقل کردم، دو تعبیر آمده که به زعم بنده محل تأمل است: دستار نشابوری و موزهٔ نو میکائیلی.

       سؤال من این است که آیا نوعی دستار به‌نام دستار نشابوری و نوعی کفش به‌نام کفش میکائیلی در روزگار بیهقی وجود داشته است یا نه؟ من برای یافتن این نوع موزه به فرهنگ‌های مختلف مراجعه کردم و نتیجه از دو شکل خارج نبود: یا این ترکیب در فرهنگ وجود نداشت و یا اگر وجود داشت متن مورد استناد و مرجع آن تاریخ بیهقی بود و همین پاره که نقل کردم.

        اگر به داستان بر دار کردن حسنک وزیر و دیگر فقرات مربوط به آن در اثر بیهقی دقت کنیم دو نکته در خور توجه است: یکی بی‌وفایی نشابور و نشابوریان به حسنک و دیگری نقش خاندان میکال در بر دار رفتن او.

        در اثر بیهقی، فقرهٔ ورود مسعود به نشابور را، می‌‌توان به عنوان مقدمه‌ای بر داستان بر دار کردن حسنک وزیر به‌شمار آورد.براین باورم که بیهقی می کوشد میان آن فقره و بردار رفتن حسنک ارتباط علّی برقرار کند. در دو صحنه، بیهقی عبارتی مشابه را تکرار می‌کند: زمان ورود امیر مسعود به نشابور و زمان رفتن حسنک به پای چوبهٔ دار؛ در هر دو جا تعبیر«و قرآن خوانان قرآن می‌خواندند» تکرار می‌شود. آیا می توان گفت بیهقی به عنوان یک تکنیک دراماتیک در صدد بوده است با تکرار این جمله میان این دو فضای مختلف ارتباط علّی در ذهن خواننده برقرار کند؟

        امیر مسعود با ورود به نشابور خطبه‌ای خواند که محور اصلی آن حسنک بود و عزم مجازات او:

    «و اکنون می‌فرماییم بعاجل الحال تا رسمهای حسنکی نو را باطل کنند و قاعدهٔ کارها بنشابور در مرافعات و جز آن همه برسم قدیم بازبرند که آنچه حسنک و قوم او میکردند بما میرسید بدان وقت که بهرات بودیم و آنرا ناپسند میبودیم.امّا روی گفتار نبود و آنچه کردند خود رسد پاداش آن بدیشان»(بیهقی، 42).

      نشابور شهر حسنک بود؛ آیا تغییرات حسنک در موضوع محاکمات و مرافعات تنها در نشابور اجرا می‌شد؟ به هر حال، بیهقی از بناهای باغ شادیاخ می‌گوید و فرش‌هایی از آن حسنک که آن بناها را آراسته بود. آیا چنان که مسعود در خطبهٔ خود بیان داشت و بیهقی بر آن صحّه‌ می گذارد، مردم نشابور بدین ملک تشنه بودند؟ آیا نشابوریان در نهایت نسبت به حسنک بی‌وفایی کرده بودند؟ بیهقی در پایان ماجرا می‌نویسد:« و گفتارش رحمة‌الله علیه این بود که گفتی مرا دعای نشابوریان بسازد و نساخت» (بیهقی،‌234).

       پس از ورود مسعود به نشابور اولین کسی که به سخن آمد و زبان به دادخواهی گشود قاضی صاعد، بزرگ میکائیلیان بود، چرا که بر آن بود بر میکائیلیان«ستمهای بزرگ است از حسنک و دیگران»(بیهقی،43). بعد از او نیز «جملهٔ کسان و پیوستگان میکائیلیان بدیوان رفتند و حال باز نمودند» و « املاک ایشان باز دادند و ایشان نظری نیکو یافتند»(بیهقی، 44) .شک نیست که آل میکال در آنچه بر سر بیهقی آمد سهمی داشتند، هر چند اصل ماجرا چیز دیگری بود  و پای کینه‌کشی و تسویه حساب مسعود با حسنک در میان بود امّا از اثر این علل و عوامل نیز نمی‌توان غافل شد، چنانکه بیهقی از این مسائل غفلت نورزیده و بدان توجه کرده است.

       حال بازمی‌گردم به اصل موضوع، یعنی دستار نشابوری و موزهٔ نو میکائیلی. در پاسخ به این پرسش که معنای این دو ترکیب چیست، به باور من از دو منظر می‌توان به موضوع و دو پاسخ متفاوت داد: از منظر مورّخان و از منظر ادیبان.

       در منظر مورّخانه، باید پذیرفت که هم دستار نیشابوری و جود داشته و هم موزهٔ میکائیلی و بیهقی هم در آن مجلس این هر دو را در بر سر و به پا داشته است. در این منظر، اهمیتی ندارد که نتوان در فرهنگ‌های لغت از این دستار و موزه نام و نشانی یافت. آنچه اهمیت دارد این است که بیهقی به‌عنوان مورّخی امین جزئیات را روایت کرده و می‌توان به‌سادگی سخن او را پذیرفت و بدان اعتماد کرد.

       در منظر ادیبانه، می‌توان این دو تر کیب را دارای ایهام دانست: دستار نشابوری یعنی کلاهی که نشابوریان بر سر حسنک گذاشتند و موزهٔ نوی میکائیلی یعنی پاپوش نوی که آل میکال برای حسنک دوختند و وی را به ورطهٔ هلاک افکندند.

       مگر نه اینکه بیهقی مورخ و بیهقی ادیب از هم جدایی ناپذیرند؟ و مگر نه اینکه مورخان تاریخ بیهقی را بدون درک ادیبانه نخواهند دریافت و ادیبان برای فهم آن به شمّ مورخانه نیازمندند؟ شاید بتوان این دو منظر مورخانه و ادیبانه را با هم تلفیق کرد و هر دو را پذیرفت و به جای ایهام ادبی از ایهام تاریخی سخن گفت.(در پایان ذکر این نکته را لازم می‌دانم که در این متن به تاریخ بیهقی، تصحیح دکتر فیاض، چاپ دانشگاه مشهد،  1350 ارجاع داده شده است)

     

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 1 مرداد 1386 ساعت 5:40 قبل‏ازظهر (نظر بدهید)

    شراب مکتوب

    به اقتفا و اقتدای بر استاد محمد آصف فکرت و ترانک ایشان، غزلکی تقدیم می شود:

     

    دو جرعه از غــــزل تازه‌ام بزن خوب است

    بنوش جـــام غزل را، شــراب مکتـوب است

     

    دو قطـــره غم، کمی اندوه در غزل بـد نیست

    غمـــی که چاشنی چشــــم‌های مرطـوب است

     

    نه رنــج می‌دهــدت نـــــــه خمــــار بی‌درمان

    بخوان و باز بخوان، این شراب مرغوب است

     

    غزل نه نان، نه شراب است تــــرجمان دل است

    اگرچه  زخمی و محزون، اگرچه مصلوب اسـت

    ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ دوشنبه 1 مرداد 1386 ساعت 5:26 قبل‏ازظهر (تعداد نظرات : ۲)

    najva.kateban.com -- copyright: 2007 © -- Powered by kateban.com