| najva.kateban.com - Articles by Dr. Mahdi Farhani Monfared | |||
|
|||
|
شاید دو سال قبل بود که در دانشکده در هفتهی پژوهش دربارهی حافظ سخنفرسایی کردم. حرفهایی زدم که نه جایی ثبت شد و نه خودم یادداشتی از آن حرفها دارم. جدای از طرح موضوع که از پیش طراحی شده بود، در ضمن سخن گفتن حرفهایی به ذهنم رسید و بر زبانم گذشت که تازگی داشت و حس کردم حرفهای تازهای است. حالا بعد از گذشت نزدیک به دو سال تصمیم گرفتهام باز به آن حرفها فکر کنم و اگر بتوانم به یادشان بیاورم ثبتشان کنم. موضوع سخن این بود: اوضاع فرهنگی فارس در دوران حکومت آل اینجو و آل مظفر در زمان شمس الدین محمد حافظ شیرازی پیشتر کمی دربارهي این دو دودمان حرف بزنم. دو دودمانی که در فارس به عرصه رسیدند و در همان خاک آرمیدند. نیاکان دودمان مظفری از اعراب خراسانی بودند. این سلسله در پس ضعف و اضمحلال ایلخانان در کرمان، فارس، و عراق عجم یا جبال به قدرت رسیدند. نیای آنان شرفالدین مظفر در خدمت مغولان بود. غازان خان او را امیر هزاره کرد و در جنوب ایران وظایف نظامی بدو سپرد. فرزند او مبارزالدین محمد در واقع دومین شخصیت مهم خاندان مظفری به شمار میآید. تلاش مبارزالدین محمد برای بسط قلمرو، او را از یزد به فارس رساند. او که از 713 تا 759 هجری قمری بر مسند حکومت بود، ظاهراً در 754 به فارس رفت و آخرین حکمران آل اینجو را برانداخت و فارس را در اختیار گرفت. این حکمران اینجو، ابواسحاق فرزند محمود شاه اینجو بود که ظاهراً از سال 743 تا سال 754 در فارس قدرت داشت. حکومت اینجویان در فارس در حدود سال 725 توسط محمود شاه اینجو بنیاد نهاده شده بود و پس از او سه فرزندش مسعود شاه و محمد وابواسحاق به ترتیب در فارس حکومت کرده بودند. مبارزالدین محمد مظفری این ابو اسحاق را از میان برداشت و سلسلهی اینجو را برانداخت. ابو اسحاق اینجو 11 سال در فارس حکم رانده بود. پس از او مبارزالدین محمد مظفری تنها توانست 5 سال در شیراز حکومت کند و در سال 759 فرزندش شاه شجاع او را از سلطنت خلع کرد و خود به قدرت رسید. این شاه شجاع، یک بار با عزل پدرش به قدرت دست یافت و تا سال 765، یعنی 6 سال حکومت کرد. در این تاریخ برادرش شاه محمود قدرت را از دست وی بیرون کرد و سه سال حکم راند. از آن پس او در سال 767 بار دیگر شاه شجاع قدرت یافت و این بار تا سال 789 یعنی 21 سال دیگر حکومت کرد. این وضع فارس بود تا آنکه تیمور در سال 795 به این شهر آمد و آن را تسخیر کرد. خواجه شمسالدین محمد حافظ شیرازی در اوایل سدهی هشتم هجری قمری در شیراز چشم به جهان گشوده بود و تا سال 792 در این شهر زیست. حافظ از سال 743 یعنی سال به قدرت رسیدن شاه شیخ ابو اسحاق اینجو در شیراز تا سال درگذشت، 49 سال را با این حکومتها زیسته بود. نیم قرنی که دوران پختگی و اوج کار شاعری حافظ بود. یک نکتهی دیگر را هم بنویسم و آن اینکه اگر بخواهیم به سراغ تاریخ فرهنگ رویم و ازتاریخ سیاسی و شرح زد و خوردها و شکست و پیروزیها دامن برچینیم، باید از منابعی سراغ گیریم جز تاریخهای عمومی و اختصاصی و محلی. معمولاً در تواریخ رسمی سلسلهها خبری از تاریخ فرهنگ نیست و البته گاهی سرچشمههای دیگر هم کمکی نمیکند. در این میان حافظ به مثابه اثری کاملاً استثنای آیینهی شفاف و تمام نمای حال و روز فرهنگی زمانهی خویش است. در دیوان حافظ به طور عمده سه فضای فرهنگی آشکار است. فضای آمیخته با رنج و حرمان و اندوه و شکوه و شکایت از کار زمانه. فضایی که او از زهد ریایی مینالد و از خود نمایی واعظان برسر منبر شکوه سر میدهد.. دومین فضا، امید به سپری شدن این دوران و آغاز عصری دیگر است. دوران امیدواری به نو شدن روزگار و ترفیه حال اهل ذوق. امید به بازگشت یوسف خوشدلی به کنعان ماتم زده و گلستان شدن آن کلبهی احزان. امیدواری به رسیدن مسیحا نفسی که آمدنش نفس باد صبا را مشک فشان خواهد کرد و با نفس او عالم پیر دوباره جوانی از سر خواهد گرفت. امید به آنکه دستی از غیب برون آید و کاری بکند. سومین فضای فرهنگی دیوان حافظ فضای شادکامی و شادخواری و نشاط و شادی است. دوران باز شدن میخانهها و عصر دلیر نوشیدن می. عصری که از زهد ریایی خبری نیست و روزگار بر وفق مراد است. اولین و دومین فضا، دوران حکومت امیر مبارزالدین محمد مظفری را تداعی میکند. دورانی که آکنده بود از سختگیری های دینی مقدسمآبانه و رواج ریاکاری و زاهد نمایی. شکایت از بسته شدن میخانهها و امیدواری به گشوده شدن دوبارهی باب شادکامی. فضای سوم فضای دوران حکومت ابو اسحاق اینجو و دو دوران حکومت شاه شجاع است. در دیوان حافظ میتوان این سه فضای فرهنگی را به روشنی باز شناخت. جدای از برخی غزلها که به این ادوار ارتباطی ندارد و به دوران قبل و بعد از آن و یا وقایع و عواطف دیگر مربوط میشود، غزلهای حافظ را میتوان میان این سه فضای فرهنگی تقسیم کرد:اندوه، امیدواری و شادی. با آنکه دوران اندوه و بستهشدن فضای فرهنگی تنها 5 سال از 49 سال است (آن سه سال دوران شاه محمود برادر شاه شجاع را شاید بتوان به این پنج سال افزود)، اما سهم غزلهای اندوهناک و گلایه آمیز در میان غزلهای دیگر کم نیست. امیدواری و شادی نیز سهم خود را دارد و در غزلهای دیوان این دو فضای فرهنگی نیز موج میزند. این تنوع فضاهای فرهنگی که در تنوع فضاهای سیاسی ریشه دارد، یاد آور تاریخ ایران است. یاد آور شکستها، پیروزیها، یأسها و امیدهای سراسر تاریخ ایران است. شیراز عصر حافظ ماکتی است از کل تاریخ ایران و دیوان حافظ نیز با تنوع فضاهای حسی و عاطفیش، نمود و نموداری است از زندگی ایرانیان. مگر نه اینکه زندگی این مردمان همواره در میان یکی از این سه فضای فرهنگی و فضای حسی و عاطفی شناور بوده است. ایرانیان در طول تاریخ خود یا گرفتار خشکرفتاری مذهبی بودهاند و یا گرفتار حکومتگران خودکامهای که برچیده شدن بساطشان به مثابه آرزویی پایان ناپذیر در سراسر زندگیشان جریان داشته است. در عین حال، شاد زیستهاند و از هر فرصتی برای شادکامی و از دل زدودن زنگار غمها سود بردهاند. جهان غزل حافظ اگرچه تاریخ عصر حافظ است، ولی نمادی است از جهان انسان ایرانی و ماکتی است از فراز و نشیبهای کل تاریخ ایران. هم از اینروست اگر همگان در این تنوع فضاهای فرهنگی و عاطفی گمشدهی خود را در دیوان حافظ مییابند و از تفأل بدان دست خالی باز نمیگردند. غزل حافظ گلایه از تلخکامیهای دیروزین، امید به گشایش فردا و شادی و شادخواری روزگاران آباد پیش روست. کیست که از تفأل به دیوان حافظ طرحی نو در نیاندازد و بر لشکر غم نتازد بیا تا گل بر افشانیم و میدر ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم چو در دست است رودی خوش،بزن مطرب سرودی خوش که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سراندازیم سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ يكشنبه 23 تير 1387 ساعت 10:22 بعدازظهر (نظر بدهید)
سالها پیش روزی برای گرفتن راهنمایی و مشورت دربارهی رسالهی دکترایم خدمت استاد دکتر شفیعی کدکنی رسیدم. در همان زمان آقایی به دفتر ایشان آمد و دربارهی تأسیس رشتهی ایرانشناسی در دانشگاههای ایران نظر ایشان را جویا شد. واکنش ایشان به قدری درخور توجه بود که از پس گذشت سالها هنوز در یادم مانده است. دکتر شفیعی با آن موضوع بهشدت مخالفت کرد و گفت ایرانشناسی، تعبیری است که غربیان وضع کردهاند و برای آنان تحصیل در این رشته معنا دارد. تحصیل در رشتهی ایرانشناسی برای ایرانیان بیمعنا و هجو است. در گذشته نمایندگان سیاسی، مبلغان دینی، جهانگردان و بازرگانانی چند، از ورای مرزهای ایران و البته بیشتر کشورهای اروپایی به ایران سفر میکردند. هماینان ضمن مشاهدات و تحقیقات خود دربارهی ایران در قالب گزارش سیاسی و سفرنامه مطالبی فراهم آوردند که اولین بذرهای نهال معرفتی جدید به نام ایرانشناسی را در خاک فرهنگ غرب نشاند. این آگاهیها از سویی مبنایی برای شناخت غربیان از فرهنگ و جامعهی ایران قرار گرفت و از سوی دیگر از جانب خود ایرانیان برای درک نگاهی متفاوت به ایران و ایرانی شایان نگرش بود. شناخت ایران از این رهگذر البته شناختی نابسنده و آکنده از اشتباهات و بدفهمیها بود و اگر چه فوایدی در بر داشت، ولی نمیتوانست بهعنوان تنها راه شناخت ایران بدان اکتفا شود. با گذشت زمان و بالا گرفتن نیاز غرب در شناخت ایران، در دانشگاههای آنان رشتههای ایرانشناسی بنیاد نهاده شد. در این رشتهها، دانشجوی غربی، با مقدماتی از عناصر گوناگون فرهنگ ایرانی آشنا میشد. زبان فارسی میآموخت؛ با شعر و ادب فارسی در سطحی بسیار ابتدایی آشنا میشد؛ ادیان ایرانی را میشناخت؛ تاریخ ایران را فرا میگرفت و از کنار هم قرار گرفتن این دانستهها درکیعمومی دربارهی ایران و فرهنگ ایرانی پیدا میآمد که دانشجوی غربی میتوانست بر اساس آن درک عمومی در یکی از رشتههای تخصصی زبان، تاریخ، هنر، دین و ادبیات ایران کار خود را ادامه دهد و در عرصهای به درک عمیق و تخصصی نایل آید. البته در کنار آن سفر به ایران، زندگی در کنار ایرانیان، بهرهگیری از منابع بومی برای آشنایی با فرهنگ ایران نیز دنبال شد و البته به صورت روشی برای شناخت علمی ایران درآمد. البته این شیوه تنها دربارهی ایران و ایرانی دنبال نشد، بلکه بخشی از پروژهی سیاسی ـ فرهنگی عظیمی بود که شناخت شرق را هدف قرار داده بود و هریک از کشورهای غربی بنا بر نیازهای خود به شناخت بخشی از جهان همت میگمارد، چنانکه فرانسویان به سبب پیشینهی تاریخی ارتباطشان با قارهی سیاه بیشتر در زمینهی شناخت آن کشورها سرمایه گذاری کردند. به همین سبب ایرانشناسی برای ایرانیان نمیتواند، با همان روش معنایی داشته باشد. دانشجوی ایرانی با زبان، تاریخ و فرهنگ ایران در رسیدن به آن درک کلی در دورههای راهنمایی و متوسطه آشنا شده است و برای دنبال کردن عمیق تر و تخصصی آن درک عمومی به دورههای کارشناسی و کارشناسی ارشد و دکترا در رشتهای خاص گام مینهد و در یک عرصهی خاص متخصص میشود. دنبال کردن آن الگوی غربی برای دانشجوی ایرانی آن هم در مقطع کارشناسی ارشد نا کار آمد و بیفایده است. سالها بعد رشتهی ایرانشناسی در دانشگاههای ایران تأسیس شد. ازافتتاح این رشته درگروههای تاریخ دانشگاه یزد و شیراز اطلاع دارم و شاید در مراکز دیگری نیز تأسیس شده باشد. در دانشگاه الزهراء هم گویا مجوز تإسیس رشتهی ایرانشناسی سیاسی گرفته شده است که من مفهوم آن را و تفاوتش را با رشتههای تاریخ و علوم سیاسی درنمییابم. تأسیس این رشته آنهم در مقطع کارشناسی ارشد موجب اشکالاتی برای دانشگاههای بر گزار کننده شده است که تصور میکنم استمرار نداشته باشد. در نقد این رشتهها ذک چند نکته ضروری است: در این دورهها برای دانشجوی کارشناسی ارشد دروسی مربوط به شناخت عمومی تاریخ، زبان و فرهنگ ایران ارائه میشود که حتی از دروس دوران کارشناسی عمومی تر است و به دانشجوی کارشناسی ارشد، هیچ شناخت عمیقی نمیدهد؛ افزون بر این دانشجو پس از فارغالتحصیلی نمیداند در کدام عرصه باید به کار خود ادامه دهد. هر موضوعی را که برای تحصیل در مقطع دکترا انتخاب کند، باید لوازم و مقدمات آن را در مقطع کارشناسی ارشد فرا گرفته باشد که نگرفته است. در آینده شاهد دانشآموختگان این رشته خواهیم بود که برای اشتغال یا ادامه تحصی در هیچیک از این گروهها مشروعیت ندارند و به رسمیت شناخته نمیشوند. سومین نکته اینکه چرا باید این درس توسط یک گروه خاص در رشتههای علوم انسانی ارائه شود. در ایرانشناسی رشتههای مختلفی چون زبان و ادبیات فارسی، تاریخ ایران، معماری و هنر ایران، ادیان و مذاهب ایرانی و دیگر عرصههایی مورد توجه قرار میگیرد که متخصصان آن در یک گروه و حتی گاهی در یک دانشکده وجود ندارند. این رشته، اگر وجود آن را بپذیریم و با دلایلی که ذکر شد در همین مرحله مشکل داریم، باید در گروهی بنیاد نهاده شود که باید گروه ایرانشناسی نام بگیرد و استادان رشتههای مختلف زبان و ادبیات فارسی، هنر و معماری، ادیان و مذاهب، کلام و عرفان و تاریخ ایران در آن گردهم آمده باشند و دروس آن را تدریس کنند. شک نیست که وقتی بدون توجه به نظر متخصصین و تنها برای برآوردن مقاصد گروهی خاص و یا مصلحت اندیشی سیاسی ویژهای، گامی ناکارشناسانه برداشته میشود، نتایج آن تا سالها دیگران را گرفتار خواهد کرد و شماری از متخصصان و سرمایههای انسانی و میزان شایان توجهی از سرمایههای مادی و فضاهای آموزشی را به بیراهه خواهد برد و هدر خواهد کرد.
ارسال شده توسط دکتر مهدی فرهانی منفرد در تاريخ پنجشنبه 13 تير 1387 ساعت 11:38 قبلازظهر (نظر بدهید) |
| najva.kateban.com -- copyright: 2007 © -- Powered by kateban.com |